خدایاااا چقدرررر من بی پشت و پناه بودمم
هیچچ کس نیومد بزنه رو شونم بگه بابا عب نداره خوب سال دیگه خوب میخونی نتیجه میگیری
گریه های از ته دلمممم یادم نمیرههه
عصر اعلام نتایج یادم نمیرهه باروون میبارید و بغل پنجره منم شر شر اشک میریختم، مامانمم اون طرف گریه میکرد
یادم نمیره یکم بعد نتایج عاشورا بود، همون روز دوستمو دیدم که رتبش خیلی خوب شده بود، خشکم زد دیدمش، اصلا تو حال خودم نبودم، حتی یادم رفت تبریک بگم، بعدش به خودم اومدم دیدم دارم دونه دونه اشک میریزم، محال بود بیرون گریه کنم...
یادمه اربعین بود نتایج نهایی رو تازه داده بودن، با مامانم سر همین رتبه دعوامون شد یه جوریییی گریه میکردم، از خدا فقط مرررگ میخواستم واقعا میخواستم دیگه نباشم همین
روزای اول کتابو که باز میکردم فقط رتبه های دوستام میومد جلو چشمم، چقدر سخت بود شروع دوباره
من تنهایی و بی کسی رو به چشم دیدم واقعا، خودم بودم و خدای خودم فقط
واقعا دور از جون عزیزام انگار عزیز از دست داده بودم
برا منی که همیشه درس میخوندم خیلی سخت بود این شکست خیلیییی
چند سال گذشته و من دلم برا اون دختر 18 ساله ی بی پناه و بی کس که پشتش به هیچ جا بند نبود خیلی میسوزه، کاش الان بغلش کنممم😭