سلام همگی
بچه ها لطفا راهنمایی کنید
من ماه اخر بارداریم هستم و خیلی دارم اذیت میشم گرگرفتگیای شدید دارم همراه با تعریق زیاد خیلی سنگینم و از طرفیم درد استخون دارم توی قسمت لگنم و پاها و کمرم و با این وضع سخته برام تند تند هی بخوام جایی برم یا اماده بشم ب خودم برسم مهمونی برم
حتی خونه ام هستم ازین حالتام اذیتم
خانواده شوهرم شمالی هستن و مهمونیاشون واقعا زیاده کلا اگر مهمونیم نداشته باشن توقع دارن تند تند خونه مادرشوهرم برم ک ما معمولا هفته ای دوبارو میریم معمولا بازم هی میگن بیشتر بیایید از طرفی مهمونیای خودشونم هستش مثلا خونه پدربزرگ شوهرم جمع میشن همشون یا خونه خاله هاش
خلاصه چند وقتیه از مشهد برای مادرشوهرم مهمون اومده یه هفته قراره بمونن بعد من دیروز رفتم خونه مادرشوهرم شام از طرفیم این مهموناشون ادمایی هستن ک اصلا اهل کمک نیستن یعنی قشنگ خانوماشون میخورن میشینن یجا صاحبخونه باید کارارو برسه
خلاصه منم دلم برای مادرشوهرم میسوزه دیشب دیگه پاشدم سرپا بودم کمکش کردم همش با اینکه سنگینم و درد استخون دارم ولی دلم میسوخت تنهایی کاراشو میکنه چون واقعا ام خسته شده بود
ولی همون دیشب یهو وسط مهمونی گر میگرفتم خیس عرق میشدم یا کمرم درد میگرفت یا پاهام درد میگرف وضعم این بود همش
حالا دوباره امروز همه اون جمع خونه خالش بودن ناهار و شام دیشب همش مادرشوهرم و خالش گیر داده بودن بیایی حتما گفتم بابا من سختمه ماه اخرم بخدا سختمه همش اینور اونور برم هی میگفتن نه بیا بهتره برات و فلان
البته نرفتم ب همسرمم گفتم سختمه واقعا
دوباره فردا خونه اون یکی خالش هسن همون جمع دوباره پس فردا همشون میخوان برن برای سیزده بدر بیرون منم واقعا نمیدونم بتونم برم یا نه بستگی ب شرایطم داره چون واقعا اذیت میشم هی تو بیرون خونه راحتم گر میگیرم گرمم میشه خب لباسام ازاده یا مثلا هروقت بخوام دراز میکشم از طرفیم هی مجبور نمیکنم خودمو پاشم کمک کنم چون ازینایی هستم ک میرم مهمونی سختمه دست نزنم ب چیزی و بشینم یجا حتی با اینکه شرایطم اینه الان
حالا حرفم اینه مثلا امروز نرفتم دیگه توقع دارن حتمااااا فردا و پس فرداش برم باهاشون
همسرمم یجوریه انگار مثلا تاثیر گذارن روش و عمیقا شرایط منو درک نمیکنه یجورایی اونم توقع داره برم
کلا حس میکنم درک نمیکنن ادمو نه همسرم نه خانوادش تو این قضیه همیشه توقع دارن باشم مثلا قبل بارداری ام اگه خونه کار داشتم زنگ میزدن ک امشب همه فلان جا هسیم بیا میگفتم امشب مثلا کار دارم و اینا مادرشوهرم میگف چیکار داری اخه
بعد اینم بگم من از خانوادم دورم متاسفانه من شمالم اونا قم
حالا موندم چه واکنشی باید نشون بدم با این شرایط