پسر همسایمون هم سنمه تو بچگی هم بازی بودیم کلی
یکی دو سال قبل میخواس باهم باشیم
یه دوره کوتاهم تلاش کردیمااا
قصدشم جدی بود ولی خب نتونستم ارتباط بگیرم باهاش
واقعیت اهمیتی برام نداره الان
و مدتی قبل نامزد کرده و الانم کارت دعوت فرستادن
مامانم اهل مهمونی رفتن نیس میندازه گردن من برم مهمونیارو
منم واقعیت حوصله مهمونی و عروسی ندارم
بخاطر این قضیه هم یجوریم اصن برم اونجا
موندم چه کنم
نرمم فردا پس فردا عروسی خودم بشه اینا نمیان چون نرفتم😂 نمیخوام
۲۴ساله همسایه ایم
عملا مامانم بخاطر مهمونی نرفتناش و از جمع دوری کردنش کسی نمونده دورمون که تو این روزا دورمونو پر کنه
واقعا موندم چه کنم