سرکار بودم تا ۲۸اسفند و فرصت نکردم خونه تکونی کنم.گفتم میام مسافرت هم آب و هوایی عوض میکنم و هم مهمون نمیاد خونهم رو ببینه.
چندتا شهر رفتیم اما سفرم کوفتم شد. واقعا با بچه کوچیک سخته مسافرت. تو مسیر رفتن به شهر دوم کفشم هم گم شد. نو بود. چند بارم دعوامون شد.
کلا دلم گرفته. وقتی میبینم زن و شوهر جوون میرن سفر و کلی گشت و گذار و کلی خرید، دلم میشکنه گریهم میگیره.ما ده سال اول زندگیمون واقعا اوضاع مالیمون داغون بود. حتی یه مسافرت کوچیکم نمیتونستیم بریم. حالا هم که بچهها هستن و سفر رو زهرمارت میکنن.
چقدر من سختی کشیدم تو این ده سال و هنوزم که بکشم. چقدر حسرت مالی و عاطفی تو دلم تلنبار شده. چقدر غصه دارم.
انقدر دلم میخواد چشمامو ببندم و دیگه بیدار نشم. خیلی خستهم.