منم یه بار اینطوری شدم
دراز کشیدم که بخوابم .پسرم مدرسه بود
بعد تلفن خونه زنگ میزد من نمیتونستم بلند شم هر کاری میکردم نمیشد انگار چسبیده بودم زمین .یه نوری هم از بالا افتاده بود روم
حس میکردم دارم میمیرم.بعد تو همون حالت التماس خدا رو میکردم میگفتم به بچم رحم کن اون تو مدرسه منتظرمه که برم دنبالش
همین الان از تعریفش گریم گرفت