چند روزی بود از بس خوشحال بودم دیگه ب دوستام و اینا میگفتم ک رسیدیم بهم بعد چندسال و این رازو فاش کردم
بعدش من ی چند روزیه حوصلم سر میرفت گفتم ب دوستات و خانماش(یکیشون متاهلن یکیشون رلشه) بگو بیان خونه سرگرم شیم
اونام اومدن نشسته بودن مام اشپز بودیم بعد نمیدونم چیشد ک همینجور شوهرم میگفت با دنیا عوضت نمیکنم فلان بعد دوستش ی چیزی میخواست اومد خندید و اینا رفت ب اونایی ک سالن بودن هم گفت ک دارن دل و قلوه میدن رفتیم نشستیم و دوستای شوهرم میدونستن ک ما چندساله باهمیم اونام ب خانما تعریف کردن و شوهرمم برخلاف اونا ک ب ضد خانما حرف میزدن هی میگفت نه زن گرفتن خوبه فلانه.... خلاصه گذشت و اونا رفتن
از همون شب ما یک دعواهایی داریم ک بیا و ببین
حس میکنم زیادی سر زبونا افتادیم
حتی دیشب میخواستیم از هم جدا بشیم تا این حد 😔