سلام دوستان میخام باهاتون درد و دل کنم.
خیلی حالم بده الان شاید ۲ ۳ ماهه وضعیت اینه.
بعد سالها کارکردن من و پول جمع کردنم به شوهرم کلی اصرار کردم که خونمونو عوض کنیم. خونمون مسکن مهره. شوهرم زیربار نمیرفت یا میگفت یه مسکن مهر دیگه بخریم.
خلاصه گفت باشه هرچی تو بگی من دوست دارم تو راحت باشی.
رفتیم سراغ خونه پیدا کردن با پول ما خونه خیلی خاصی نبود شوهرم به هیچ کدوم راضی نمیشد مدام ایراد میگرفت میگفت این که همونه.
حال و اوضاع زندگیمون گوه شده بود هم میخاست سر حرفش وایسه هم دعوا و مرافه هم میکرد.
خلاصه سرتونو درد نیارم من هر شب کارم گریه و التماس به خدا بود که کمکمون کنه. آخرش با پیشنهاد شوهرم یه خونه که خیلی مبلغش بیشتر از پولمون بود رو پیش خرید کردیم. با شرایط وام و اینکه شوهرم ماشینشو مدل پایین بکنه چون راننده اس.
من واقعیتش چون شوهرم گفت قبول کردم وگرنه نمیخاستم.
حالا ازون وقت که ماشینشو فروخته مدل پایین خریده رفتاراش دیوانه کننده شده. به همه چیم گیر میده مدام از کوچکترین کارام ایراد میگیرا دعوا میکنه و از همه بیشتر هر چی میشه میگه تو کردی.
بهم گفت ما یه مسافرت بریم حالمون خوب شه. من گفتم بریم تئاتر گفت باشه. وااای از شب قبلش انقدر باهام دعوا کرد همون روز سر کوچکترین چیز داد میزد.
بهم میگفت من قبلا گفته بودم ما شرایط مالیمون فرق کرده تو نباید میگفتی بریم تئاتر خیلی هزینه داره گفتم خودت موافقت کردی گفت تو خودت نباید بگی من نمیتونم به تو نه بگم...
ولی میتونه روزگارمو سیاه کنه!!نمیدونم چیکار کنم.
نمیخام خرافات کنم ولی قشنگ انگار یکی دعا داده به خورد شوهرم عین دیوونه هاست.
خیلی باهام خوب بود خیلیییی زیاد ولی دیگه نیست.
بخدا اوضاعمون اونقدر که شوهرم داره خودشو میکشه بد نیس. تازه من کار میکنم کمک میکنم. ولی تحمل این رفتاراشو ندارم.