نی نی سایت > تبادل نظر > متفرقه > عمومي > .........خاطره اولين باري كه پريود شدين!!!.........

موضوع: .........خاطره اولين باري كه پريود شدين!!!......... + اظهار نظر

1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   صفحه
کاربران حاضر: 0 کاربر و 0 مهمان
نسيم پست ها : 2811عضویت:1389/11/15
1390/2/28 - 11:13 عصر
چه خاطراتتتيييييي
گارفيلد پست ها : 20592عضویت:1389/9/12
1390/2/28 - 11:16 عصر
من دوم راهنمايي بودم با داداشم تنها بوديم اون 5 سال از من بزرگتره ...مامانم اينا مسافرت بودن ...منم ديدم اينجوري شده نشسته بودم گريه ميكردم داداشي گير داد چته چرا گريه ميكني..منم گفتم دلم درد ميكنه و بقيه داستان....اونم انگار ميره زنگ ميزنه به مامانم ميگه...بعد ديدم برام پد گذاشته تو اتاقم...تازه كليم خوراكي واسم خريدددددد..ههههه
....Imagine there's no countries ....It isn't hard to do.... ....Nothing to kill or die for... ....And no religion too.... ....Imagine all the people.... ....Living life in peace...
گارفيلد پست ها : 20592عضویت:1389/9/12
1390/2/28 - 11:37 عصر
هههههههه نسيم مامانت چه كردههههههه واست مهموني راه انداختهههههه
....Imagine there's no countries ....It isn't hard to do.... ....Nothing to kill or die for... ....And no religion too.... ....Imagine all the people.... ....Living life in peace...
ماندانا پست ها : 5565عضویت:1386/12/4
1390/2/28 - 11:40 عصر
منم اولين بار تو مدرسه برام اتفاق افتاد دوم راهنمايي بودم حالا اصلا هيچ چيزي نداشتم استفاده كنم ديگه تا زنگ اخر كه بيام سوار سرويس شم مردمو زنده شدم تو سرويس همش سرپابودم چون نميتونستم بشينم تا اومدم خونه پريدم تو دستشويي و از صحنه اي كه ديدم به وحشت افتادم چون واقعا خيلي شديد بود و حتي شلوارم هم كاملا كثيف شده بود ههههه و شروع كردم به گريه كردن ....بلافاصله مامانمو صدا كردم و جريانو گفتم اونم برام پد اورد و كلي دلداريم داد كه ديگه بزرگ شدي ديگه خانم شدي و از اين حرفا ..البته قبل از اين كه پيش بياد برام كاملا توضيح داده بود اين جريانو..تازه بعدشم برام يه ظرف كاچي درست كرد ميگفت چون اولين بارته برات خوبه ..خلاصه مامانم خيلي خوب باهام برخورد كرد...ولي يادمه اون اوايل اون يه هفته وحشتناك سخت ميگذشت برام ولي بعد يكي دوسال راحت شد..
marsim پست ها : 5136عضویت:1386/7/30
1390/2/28 - 11:43 عصر
با خوندن خاطراتتون دلم براي نسل خودمون كه ميشه گفت نسل سوخته خيلي سوخت . خير سرمون مدرسه ميرفتيم كه اطلاعات كسب كنيم ولي تو بحراني ترين سن و مهمترين اتفاق زندگيمون هيچكدوم از معلمهامون راهنما نبودن.
من هم تا سال دوم راهنمايي كلا اكبند بود مخم تو اين مسائل تا اينكه يكي از همكلاسيهامون كه يكسال از ما بزرگتر بود يه روز گفت كه مدتيه " مريضه " و هر وقت ميره دسشويي خون ميبينه. من اي كيو هم كلي غصه خوردم براش. يه بار هم معلم پرورشيمون كه همه حواسش تو درست كردن نشريه و دفترهاي گل منگولي پرورشي و مدح و ثناي روز معلم بود خيلي سر بسته گفت اونايي كه عادت ميشن يا دوره بايد غسل كنن. همه اطلاعاتم تو رساله هست. من منظورش را از دوره دوره هاي مهموني رفتن را برداشت كردم و كلي حل و فصل كردم برا خودم ولي باز گيج شدم. تا يه روز مامان برام لباس زير مخصوص خريد و امد گفت ديگه وقتشه وارد يه مرحله جديد بشم و بهم گفت يه همچين اتفاقي براي همه خانمها ميافته و بايد مراقب باشم تو اون مدت بهداشت را كامل رعايت كنم كمتر بدو بدو كنم. و كلي برام توضيح داد . براي همين موقعي كه اين اتفاق برام افتاد خيلي عادي برخورد كردم .
مامان ارتيميس پست ها : 5069عضویت:1389/5/29
1390/2/28 - 11:49 عصر
براي منم اين حادثه خيلي بد بود خيلي با مامانم شرم داشتم و دارم شب از عروسي يكي از اقوام برميگشتيم كه رفتم دستشوي و چن قطره خون تا 1 ساعت دو دستشوي موندم هر كي در ميزد درو باز نميكردم تا اينكه با دستمال كاغذي رفتم سر جام خوابيدم پتوم سفيد بود شب كثيف شده بود منم براي اولين بار جمع كردم كه كسي نفهمه
تو مدرسه يه بسته نوار بهداشتي گرفتم تا اينكه يه روز خواهرم فهميد پشت سرم كثيف شده بود مامانم هم پتومو ديده بود

و اينكه من بد دل بودم نمتونستم لباس زيرمو بشورم همشو دور مينداختم مامانم فهميده بود حتي چن تا گذاشته بودم بندازم بيرون رو شسته بود اون روز چقدر شرمنده شدم از دختر بودن خودم متنفر شدم
خواهرم با يه نوار بهداشتي اومد تو اتاقم و گفت اينو بايد اينجوري استفاده كني
يه هو چشام برق زد چون من هميشه اون قسمت چسپ دار كه به شورت ميچسپه رو رو به بالا استفاده ميكردم
و موقه جدا كردنش كلي دردم ميگرفت ههههههههههههه خوبه پوستم باهاش بلند نميشد



منم متاسفم براي فرهنگمون الان دارم مادر ميشم باز شرم دارم كه جلوي مامانم به بچه ام شير بدم

يا اينكه بگم بخيه كردم واييييييييي خدا چقدر زن دردسر داره

نسيم پست ها : 2811عضویت:1389/11/15
1390/2/28 - 11:54 عصر
وايييييييي تو رو خدا نگگگگووو آفتابگردون جان .
هنوزم كه هنوز وقتي ياد اون موقع مي افتم خجالت مي كشمممم.
marsim پست ها : 5136عضویت:1386/7/30
1390/2/29 - 12:05 صبح
حالا كه بحث اينه منم يه خاطره از يه اتفاق سود اور تعريف كنم

خواهر من 7 سال از من كوچكتره . يه روز وقتي قرار بود بره راهنمايي مامان به من گفت چون اختلاف سنيش با تو كمتر از منه ممكنه با تو راحتتر باشه و تو محرم رازش هستي و مسئول خواهرت هستي بهتره يه توضيحي بهش بدي تا اگه يه موقه پري شد هول نكنه بتونه راحتتر بياد بگه.
منم خداييش يادم رفت اصلا قراره با خواهرم در اين مورد حرف بزنم تا يه روز ديدم نشسته تو اتاقش داره گريه . هر چي هم بهش گفتم چش شده هيچي نگفت تا بعد مامان برام گفت كه رفته به مامان گفته كه فكر كنم من دارم ميميرم و يه مريضي بد گرفتم. مامان هم بهش توضيح داده بود و دلداريش داده بود كه نميميره حالا حالا . و بهتره از من سوال كنه.
منم نميدونم چرا يهو بدجنس شدم وقتي امد تو اتاقم گفت من قراره بميرم ولي مامان داره دلدريم ميده . گفتم اره خوب مامانه ديگه و دلش ميسوزه. گفت تا كي ميميرم گفتم يه هفته اي . تو اين يه هفته با من مهربونتر باش اون انگشتري كه هميشه بهت ميگفتم بهم بده را بهم ميدي. اون طفلك هم رفت انگشترش را اورد داد بهم و كلي گريه كرد . تو اون يه هفته هر چي مامان ارومش ميكرد و دلداريش ميداد طفلك خواهرم فكر ميكرد براي اينكه مرگ را راحتتر قبول كنه. خلاصه تو اون يه هفته نه جرو بحثي با هم داشتيم نه داد و هوار تازه كلي از طلاهاش را هم بهم بخشيد. ولي بعد از يك هفته كه ديد نه حق با مامان بو د و امد همه طلاهاش را ازم پس گرفت يه انگشترهام را هم به عنوان هديه اش ازم گرفت. ولي هنوز كه هنوزه يادشه ميگه عبرت گرفتم هيچوقت ازت سوال نكنم .
مامان ارتيميس پست ها : 5069عضویت:1389/5/29
1390/2/29 - 12:09 صبح
واي مارسيم مردم از خنده
شهرزاد پست ها : 907عضویت:1389/4/17
1390/2/29 - 12:15 صبح
واي مارسيم جان تفلكي خواهرت گناه داشته اي بدجنس
*شـبـنـــــــــــــــــــم* پست ها : 4430عضویت:1389/1/20
1390/2/29 - 12:38 صبح
جالبه كه اكثرا ميگن خاطره بدي دارن... هيچكس نميگه من خاطره خوبي دارم!!!!!!!!!!

طفلك ما خانومااااااااااااا
ستاره مامان حامد پست ها : 1673عضویت:1388/8/5
1390/2/29 - 1:02 صبح
سلام مرسيم جان خوبي ؟سامي گلت خوبه ؟واي چقدر دلم برات تنگ شده بود پاك ما رو فراموش كردي و يه سراغي هم ازمون نميگيري من همش به فكرت بودم ولي نمي دونستم كجا پيدات كنم وازت سراغي بگيرم كه تا الان اينجا پستت رو ديدم ......ههههههه ولي شيطون بودي هاااااا طفلكي خواهرت
*(فندق)* پست ها : 67255عضویت:1389/1/22
1390/2/29 - 1:04 صبح
من مامانم از از كلاس پنجم بهم گفته بودم ممكنه برام چه اتفاقي بيفته چون از سوم دبستان جي جي داشتم در ميوردم خونه همسايه امون داشتم طناب بازي ميكردم كه ديدم دل درد شدمر فتم دستششويي ديدم لباس زيرم يكم خوني شده دويدم رفتم خونه ام مون وبه مامانم گفتم همون موضوعي كه شما گفته بودين برام اتفاق افتاده وبهم نوار داد مامانم ومقداري پارچه اتو زده...كلاس اول راهنمايي بودم تابستونش كه مي رفتم دوم...برام سخت بود بچه اول بودم من ومامانم هر دو بي تجربه بوديم
*دامن کشان با ناز زین جا می رود...*
سحر مامان آرين پست ها : 4566عضویت:1389/10/5
1390/2/29 - 1:19 صبح
من وقتي‌ براي اولين بار پريود شدم ۱۰ ساله بود كلاس پنجم بودم.شب قبلش رفتم شهر بازي اصفهان بوديم.اون شب هوس كردم برم قطار وحشت كه توي تونل ميرفت تاريك بود و مرده و اسكلت ازش بيرون مي‌اومد وقتي‌ از قطار پياده شدم خيلي‌ ترسيده بودم و گريه ميكردم.خلاصه شب اومدم خونه خوابيدم صبح كه رفتم دستشوي ديدم بله يه چيز قرمز اومد بيرون اومدم تو حيات داد ميزدم مامان از من خون مياد باور كنيد اينقدر هوار كشيدم كه همسايه بغليمون هم فهميد.ديگه جونم براتون بگه مامانم نوار بهداشتي برام تهيه كرد و گفت جريان چي‌.بعد از ظهرش هم اومدم تو كوچه با پسر همسايمون وسطي بازي ميكردم آخه خيلي‌ كوچيك بودم همش ۱۰ سالم بود تازه امتحان نهايي هم شروع شده بود.
کاشکي‌ يکي‌ من و راهنمايي ميکرد به جاي اومدن تو ني‌ني سايت و فيسبوک به درسم و خونه زندگيم مي‌رسيدم. خخخخخخخخخ
ساغر پست ها : 2345عضویت:1389/8/3
1390/2/29 - 1:40 صبح
براي من ماجراش يه كم جنايي بود.

دبستان كه بودم , من هم مثل خيلي از بچه هاي ديگه هيچي از پريود نمي دونستم. البته چون دوستام يه كم خلاف بودن , تمام چيزهاي ممنوعه و روابط رو مي دونستم , ولي مهم ترين چيز كه پريود باشه رو اصلا روحم خبر نداشت.

يادمه اون زمان كه سوم دبستان بودم , يه روز توي مدرسه خيلي سرو صدا شد. يك عالمه دختر نشسته بودن دم در دستشويي و يكي گريه مي كرد , يكي مي خنديد, يكي حالش بد بود ...خلاصه بلبشويي بود.
من هم كه فضوليم گل كرده بود , رفتم ديدم توي دستشويي يه نوار بهداشتي خوني افتاده!! (واقعا ببخشيد بچه ها)

من يهو شوك برم داشت و اولين چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه يكي رو كشتن و خونش رو با دستمال پاك كردن و انداختن توي دستشويي مدرسه ي ما!! بعدش هم ناظم اينا نوار رو برداشتن و ماجرا به ظاهر فراموش شد , ولي خاطره ي اون نوار از ذهن من پاك نشد!

يادمه كلاس دوم راهنمايي بودم و مامان اينا رفته بودن مسافرت. تا اون موقع يه چيزايي از پريود مي دونستم چون خداييش معلم حرفه و فن ما در اين مورد واقعا سنگ تموم گذاشته بود و همه چيز رو براي ما گفته بود . حتي گفته بود كه اگه لباسامون خوني شد با چي بشوريم.
خلاصه.. من تو مدرسه بودم كه احساس كردم خيس شدم! با وحشت بلند شدم ديدم نيمكتم خوني شد! يهو خاطره ي اون نوار بهداشتي اومد تو ذهنم و يك عالمه وحشت كردم. با ترس اين ور و اون ورو نگاه كردم كه ببينم كسي منو نديده!! راستي راستي احساس قتل بهم دست داده بود. زود با دستمال خون رو تميز كردم و رفتم خونه توي دستشويي نشستم. برادرم كه ده سال از من بزرگتره مثل اينكه يه جورايي شك كرده بود , براي همين برام نوار بهداشتي خريد و بهم گفت كه بهتره اگه مشكلي هست ازشون استفاده كنم.. البته هنوز كه هنوزه سعي مي كنم اصلا به نوار بهداشتي نگاه نكنم , چون واقعا برام مثل يك فيلمه وحشتناك مي مونه.
ساغر پست ها : 2345عضویت:1389/8/3
1390/2/29 - 1:43 صبح
راستي بچه ها اون موقع ها من يادمه كه تنها مامانا نبودن كه خجالت مي كشيدن , انگار حتي بچه ها هم از همديگه خجالت مي كشيدن كه بگن پريود شدن.

من يادمه يه دختره توي كلاس ما بود كه خيلي ريز ميزه بود واصلا بهش نميومد پريود بشه. چون مدرسه ي ما نماز اجباري بود واسه همين اون دخترايي كه پريود مي شدن رو چادر سياه مي ذاشتن رو سرشون كه يعني اينا پريودن. بعد اين دختره هميشه سعي مي كرد خودشو مخفي كنه. يه بار كه بچه ها ازش پرسيدن پريودي انگار بهش فحش داده بودن!! بيچاره زده بود زير گريه و مي گفت من هنوز دخترم!!!!!!!

سيتا پست ها : 964عضویت:1389/10/14
1390/2/29 - 1:54 صبح
ساغر جون جريانايي كه گفتي خيلي جالب بود.
منم خاطراته بدي دارم از روزي كه پريود شدم .از روزي كه فرشمون قرمز شدددددددددددددد و آبروم رفت از روزي كه نوار بهداشتيم تو حياط مدرسه افتاد.واي خدااااااااااااا.چقد بد بود.از روزي كه مامانم نوار بهداشتي هاي جمع شده رو روي پله هاي پشت بوم ديد.(آخه ميترسيدم تو خونه يكي ببينه منو و آبروم بره.)كلا خاطرات بدي دارم
خدایا شکرررت.میسپرمش به خودت       مبارک باشه :)
دريا (مامان شهرزاد) پست ها : 4169عضویت:1390/2/1
1390/2/29 - 4:57 صبح
مرسيم جون "دوره" رو خوب اومدي!! آره! هر وقت دوره شدين غسل واجبه!!! ههههههه
ولي در مورد خواهرت خيلي بدجنسي كردي برو از دلش در بيار. اگه اون مي خواست خاطرشو اينجا تعريف كنه چي مي گفت؟!!

ساغر جون تو هم جالب نوشته بودي. واقعاً جو مدرسه هاي اون موقع خودش حكايتي بود. يادمه دخترا چقدر با همديگه بحث مي كردن كه ما الان دختريم يا زن شديم؟!!!! حالا فرق اينا با هم چي بود فقط خدا مي دونست!
درين مقام مجازي بجز پياله مگير...درين سراچه بازيچه غير عشق مباز
مامي باران ( ماهك ) پست ها : 2929عضویت:1389/8/17
1390/2/29 - 7:51 صبح
سلام صبح همگي بخير.
ممنونم كه از اين موضوع استقبال كردين و وقت گذاشتن خاطره هاتون رو تعريف كردين.
..........
متاسفم كه از اين موضوع اشتباهي 2تا تاپپ درست كردم ولي بلد نيستم كه اون يكي رو پاك كنم.اگر كسي ميتونه راهنماييم كنه.
.........
چند نفر اونجا پست گذاشتن كه من ميارم تو اين تايپ
باران بارانه عشق مامانه
مامي باران ( ماهك ) پست ها : 2929عضویت:1389/8/17
1390/2/29 - 7:52 صبح
ناديا
پست ها: 349 | عضويت: 28/3/1388

1390/2/28 10:10 ق.ظ

ن يادمه تابستون تازه قبول شده بود كلاس سوم راهنمايي رو مامانم هم تازه زايمان كرده بود يه خواهر كوچلو برام اورده بود منم تو اين هيري ويري پريود شدم ههههههههههههه مامان منم اونقدر تابلو بازي در اورد ا بابام فهميد منم اونقدر خجالت كشيدم اولش ولي وقتي ديدم را به را برام اب نيات و گل گاو زبون دم مي كنه خوشحالم شدم
باران بارانه عشق مامانه
1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   صفحه
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: