نی نی سایت > تبادل نظر > متفرقه > عمومي > گالری عکس حریم سلطان/ بیوگرافی / کاریکاتور/ طنز

موضوع: گالری عکس حریم سلطان/ بیوگرافی / کاریکاتور/ طنز + اظهار نظر

صفحه 64 از 241 اول قبلی  59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69  بعدی آخر صفحه
کاربران حاضر: 0 کاربر و 4 مهمان
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:10 عصر
مهریماه مثل خرم با سیاست و زرنگه
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:15 عصر
ازدواج مصطفی: (قبلا هم گفتم خلاصه قسمت های آینده از فیس بوک و چند سایت دیگر مثل afpatogh.rozblog می باشد)

خب مصطفی عاشق هلنا شد و آوردش به قصرتا باهاش ازدواج کنه !

مادر مصطفی ماهی دوران از این موضوع ناراحت شد و به پسرش اعتراض کرد که تو خاندان عثمانی رسم نیست شاهزاده و یا پادشاه ازدواج کنه و مصطفی در جواب مادرش گفت که پس چرا پدرم خرم سلطان رو به عقد خودش در آورد؟

در این میان پسر مصطفی که فاطیما ازش باردار بود به دنیا اومد و سلطان سلیمان به مانیسا رفت و اسم پسر مصطفی رو سلیمان گذاشت

یک روز مصطفی برای کسب اطلاعات اصناف به بازار رفت و تو بازار متوجه شد که یه زن با چند تا مرد درگیره و همه ی مردا از این زن می ترسن

دستور داد و اونو به سرای خودش آوردن

اسم این زن دیانا بود که به کلفتی ماهی دوران در اومد و خیلی هم وفادار بود

یه شب ماهی دوران نقشه کشید که هلنا رو از سر راه مصطفی برداره و به همین خاطر به یکی از جاریه ها دستور داد که فاطیما مادر سلیمان رو تحریک کنه تا اون هلنا رو به دلیل اینکه می خواسته بچشو بکشه از بین ببره

فاطیما هم نصف شب هلنا رو به اطاق خودش دعوت کرد و وقتی دختره اومد بهش حمله کرد دیانا هم هوای هلنا رو داشت و وقتی می بینه هلنا نیست دنبالش می گرده که وارد اطاق فاطیما شد و فاطما رو که در حال خفه کردنه دختره بود کنار کشید و به مصطفی خبر دادن

و مصطفی وقتی دلیل این کار فاطما رو پرسید گفت چون اومده بود بچه مو خفه کنه منم امی خواستم اونو بکشم

ولی خب مصطفی باور نکرد و مسئله تموم شد
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:18 عصر
وقتی خبر ازدواج مصطفی به قصر سلطان سلیمان رسید سلیمان خیلی از این خبر ناراحت شد و ابراهیم پاشا هم با شنیدن این خبر بدون اطلاع دهی به سلیمان راهی مانیسا شد تا مصطفی رو از این کار منصرف کنه

ولی رفتنشو به پادشاه نگفت و به دروغ گفت به شهر دیگری می روم

وقتی ابراهیم به مانیسا رفت سلطان سلیمان در خواب دید که مصطفی با پاشا تو یه جنگل هستن و مصطفی رو تخت سلیمان نشسته سلیمان حراصان از خواب پرید و خیلی نگران شد

بالاخره پاشا با تلاش فراوان مصطفی رو از این کار منصرف کرد و مصطفی به هلنا همه چیزو توضیح داد که تو عشقت همیشه تو قلب من می مونه و من نمی تونم تو رو فراموش کنم ولی به خاطر رسم خاندانی من نمی تونم باهات ازدواج کنم و دخترو به خونه خودش فرستاد و یه کاری کرد که پدر مادر دختر و خود دختر در رفاه کامل باشن و به خوبی زندگی کنن یعنی یه جور جبران کرد! (بنده خدا هلنا فقط رفت به قصر و برگشت! )

در این حین سلیمان فرزند مصطفی پاشا سرخک گرفت و در اثر این بیماری مرد و فاطیما هم به خاطر مرگ فرزندش خودشو دار زد

و یکی دیگه از زنهایی که تو حرمسرای مصطفی بودن باردار شد و این دفعه یه دختر به دنیا اومد که اسمشو نرگس شاه گذاشتن

خرم از رفتن پاشا به مانیسا با خبر شد و از اونجایی که دنبال بهانه بود تا یه کاری کنه پاشا رو از چشم شاه بندازه رفت پیش سلیمان و سلیمان وقتی خوابشو برای خرم تعریف کرد خرم به شاه گفت ایا می دونه تعبیر خوابت چیه و پادشاه گفت چیه؟خرم در ادامه گفت پاشا با مصطفی دارن به تخت تو نقشه می کشن و از الان مصطفی داره به سلطنت فکر می کنه پادشاه حرف خرمو باور نکرد و خرم گفت من دلیل هم دارم و اون اینه که ایا تو الان می دونی پاشا کجاست شاه در جوابش گفت خب به یکی از شهرها به خاطر کار دولتی رفته و خرم از این فرصت استفاده کرد و گفت نه تو کاملا در اشتباهی پاشا الان رفته مانیسا و در حال نقشه کشیدن به تاج و تخته تو هستن و رفتنشو حتی از تو پنهان کرده

شاه با تحقیق فهمید که بله پاشا دروغ گفته و بر علیه اون کار می کنه و این شد اغاز شک و تردید شاه به ابراهیم پاشا
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:51 عصر
سرگذشت ابراهیم پاشا و مرگ اون تو حریم سلطان:

یادتون باشه گفتم که ابراهیم برای نصیحت مصطفی به مانیسا رفت و این زمانی بود که از سلطان رفتنشو پنهان کرده بود و سلطان هم خواب دیده بود که مصطفی رو تخت سلطان نشسته و ابراهیم بغل دست اون ایستاده

خرم هم از این فرصت استفاده کرده بود و هی در گوش سلطان سلیمان می گفت که اینا واسه تخت تو دارن نقشه می کشن

و یه بار که ابراهیم برای جنگ با طهماسب به تبریز ایران حمله کرده بود به سربازاش گفته بود که من می خوام حکومت کنم

این مسئله ها رو هم انباشته شده بود و سلطان ابراهیمو یه ادم خودخواه تصور می کرد و از این می ترسید که احتمالا با پسرش مصطفی به تاج و تخت این نقشه می کشن

بالاخره ابراهیم از مانیسا به پایتخت برگشت و دختری که به عنوان جاسوس از طرف خرم به مانیسا رفته بود با خودش به پایتخت اورد تا آبروی خرمو پیش سلطان ببره

این خبر به خرم رسید و خرم هم برای چاره اندیشی پیش رستم رفت و ازش خواهش کرد یه راه حلی پیدا کنه

رستم پاشا هم مادر دختررو گرفت و زمانی که دختررو دست بسته به قصر میبردن لای درختا قایم شد و چاقو رو گردن مادر دختره گذاشت وقتی دختر در حین رد شدن این صحنه رو دید متوجه شد که اگه حقیقتو بگه مادرش کشته میشه

راستی اینم بگه دختره تو مانیسا به پاشا اعتراف کرده بود که از طرف خرم برای جاسوسی اومده

وقتی دختررو دست بسته پیش سلطان آوردن ابراهیم پاشا به سلطان گفت این دختر جاسوس خرم سلطانه و من تو مانیسا دستگیرش کردم و پیش شما آوردم

سلطان خیلی عصبانی شد و دستور داد دهنه دخترو باز کنن وقتی دهنه دخترو باز کردن ابراهیم پاشا گفت بگو که جاسوس خرم هستی دختر در جواب گفت شما به من یاد دادید که بگم جاسوس خرم سلطانم چون می خواستید خرم سلطانو خراب کنید به سلطان گفت ابراهیم پاشا منو تهدید کرده که این حرفو بگم وگرنه من جاسوس خرم سلطان نیستم بعد از تموم شدن حرفش زود خودشو از ایوان پایین انداخت و کشته شد

ابراهیم برای چندمین بار پیش سلطان خراب شد و سلطان خیلی عصبانی شد

بالاخره سلطان هر روز تو این فکر بود که ابراهیم پاشا خیلی جاه طلب شده و بهتره بمیره ولی چون قسم خورده بود هیچ وقت خودش دستور قتل ابراهیمو نده به همین خاطر سخت اشفته بود

یه روز تصمیم گرفت پیش قاضی بره و ازش راه چاررو بپرسه

وقتی پیش قاضی رفت گفت من قسم خوردم که یه نفرو نکشم ولی الان میخوام اعدامش کنم به نظرتون راه چاره چیه؟

قاضی گفت یه روز به من فرصت بدید تا خوب فکر کنم

فردای اون روز قاضی پیش سلطان سلیمان رفت و گفت من یه راهی پیدا کردم و اونم اینه

شبانه وقتی شما خوابید اون طرف باید کشته بشه اینطوری عهدتون شکسته نمیشه

سلطان به فکر رفت و چند روز بعد تصمیم خودشو برای اعدام وزیر اعظمش بهترین دوستش ابراهیم پاشا رو گرفت

ماه رمضان بود و سلطان ابراهیم پاشا رو تنهایی به اطاقش برای افطار دعوت کرد

وقتی ابراهیم پاشا اماده رفتن میشد خدیجه دلش شور میزد و به ابراهیم تاکید می کرد که مواظب خودش باشه

ابراهیم به اطاق سلطان رفت و دو نفری افطاری کردن و کلی با هم حرف زدن

وقتی ابراهیم اماده برگشتن شد سلطان ازش خواهش کرد که امشبو پیشش بمونه

ابراهیم اول تعجب کرد ولی در نهایت خوشحال شد و پیشنهاد شاه رو قبول کرد

اینم بگم اواخر زندگی ابراهیم، سلطان سلیمان به شدت باهاش سر سنگین بود و مهمانی اون شب شاه و دعوت به موندن برای ابراهیم تعجب برانگیز بود

ابراهیم برای خوابیدن به اطاق مجاور رفت و راحت خوابید ولی خواب به چشمای سلیمان نمیومد
تا اینکه سلطان یه لحظه چرت زد در این حین سه نفر سیاه پوش به اطاق ابراهیم پاشا اومدن و بهش حمله کردن ابراهیم پاشا اول خوب مقاومت کرد ولی سه نفر طنابو گردنه ابراهیم انداختن و کشیدن انقدر نگه داشتن که ابراهیم با گفتن این کلمه (سلطانم )خفه شد و مرد فقط یه قطره اشک از بغل چشمش سرازیر شد

سلطان سلیمان از خواب پرید و داد کشید ابراهیم ولی چه فایده بهترین دوست دوران نوجوانی بهترین سرلشکرش بهترین وزیر اعظمشو از دست داده بود

خدیجه از نیومدن پاشا به خونه تا صبح چشم روی هم نذاشت این خبر به خدیجه رسید و خدیجه هراسان به طرف بیرون دوید و جنازه پاشا رو داخل تابوت دید رو تابوت پاشا سخت اشک میریخت و وقتی رد طنابو دور گردن پاشا دید از برادرش سلیمان دلش شکست
ولی چه فایده کار از کار گذشته بود و خدیجه بیوه شده بود

خدیجه انگشتری که موقع ازدواجش با پاشا ،سلطان بهش داده بودو به خودش برگردوند و سلطان با دیدن این انگشتر بیشتر دلش اتیش می گرفت .خدیجه چون نافرمانی و لجبازی می کرد سلطان به مانیسا پیش مصطفی و ماهی دوران فرستادش و شاه خوبان به قصر خدیجه نقل مکان کرد

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:51 عصر
شاه خوبان


شاه خوبان خواهر دیگه سلطان سلیمانه که بعد از مرگ مادرش به پایتخت برمیگرده.
سلطان سلیمان سه تا خواهر داشته که خواهر بزرگش یه شهر دیگه زندگی می کنه و سلطان سلیمان شوهر اونم کشته.
خدیجه که همتون دیدید که شوهرش ابراهیم پاشا هستش.
شاه خوبان هم خواهر سومشه بعد از مرگ مادرش به همراه دخترش اسما و شوهرش لطفی پاشا به استانبول برمی گرده و بعد از مرگ ابراهیم پاشا و تبعید خدیجه توسط شاه به مانیسا، میاد تو سرای خدیجه زندگی می کنه و خدیجه هم بعد از برگشت از مانیسا به زور شاه با یکی از وزیرای شاه ازدواج می کنه
در ضمن لطفی پاشا شوهر شاه خوبان هم نخست وزیر میشه(جای ابراهیم پاشا رو می گیره)
آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/30 - 11:57 عصر
لطفی پاشا تمام فساد خانه هارو می بست.یه روز به لطفی پاشا خبر رسید که تو فساد خانه یه زن مسلمان هم هست.لطفی پاشا دستور داد تا اون زنو بیارن.وقتی زنو آوردن لطفی پاشا دستور داد اونو به بدترین شکل مجازات کنن.این خبر به سلطان رسید و سلطان سلیمان به طرف قصر شاه خوبان حرکت کرد.خبر به شاه خوبان هم رسید و شاه خوبان به حدی عصبانی بود که وقتی لطفی پاشا به قصر اومد زود سر اون داد کشید که مگه تو کی هستی که یه زنو مجازات کنی.لطفی پاشا در جواب گفت من وزیر اعظم هستم و تو حق نداری اینطور با من حرف بزنی و وقتی پاشد بره شاه خوبان گفت من سلطان هستم و تو به خاطر من وزیر اعظم شدی اگه من نباشم تو هیچی و خواست همون لحظه طلاقش بده یعنی دو بار گفت طلاق به سومی نرسیده بود لطفی پاشا به طرف شاه خوبان حمله کرد و سیلی محکمی به صورت شاه خوبان زد دومی رو می خواست بزنه که افراد شاه خوبان داخل قصر اومدن و لطفی پاشا رو به زور بیرون بردن.لطفی پاشا با یکی از نوکراش درگیر شد که سلطان سلیمان این صحنه رو دید و وقتی جلو اومد از نوکره پرسید که چی شده نوکر در جواب گفت ایشون شاه خوبانو زدن.سلطان سلیمان از عصبانیت سر لطفی داد کشید و گفت تو دیگه وزیر اعظم من نیستی و دستور داد تا اونو زندان بندازن و گردنشو بزنن.

آپلود عکس رایگان و دائمی

شب دختر لطفی پاشا پیش مادرش اومد و با گریه گفت مادر خواهش می کنم از سلطان بخوایید بابامو نکشه. شاه خوبان به خاط دخترش فردا پیش سلطان رفت و گفت ما یه دختر داریم و به خاطر دخترم لطفی پاشا رو نکشید.سلطان سلیمان دستور داد تا لطفی پاشا رو پیش اون بیارن وقتی لطفی پاشا اومد شاه گفت مجازات تو مرگ بود کسی که خواهر منو زده مثل اینکه منو زده ولی چون شاه خوبان می خواد تو رو نکشم منم تو رو نکشتم ولی به یه شهر دیگه تبعیدت می کنم و نمی خوام ببینمت.اینم از سرنوشت لطفی پاشا.

شب سلیمان تو خواب دید که 5 فرزندش به اضافه خرم داخل کفن هستن و وقتی از ناراحتی به یه اطاق دیگه رفت دید که مصطفی شمشیر به دست که خون آلود بود نشسته رو تخت این هراسان از خواب پرید و به فکر رفت.فردای اون شب همه رو به جلسه دعوت کرد و تو جلسه اعلام کرد از این به بعد وزیر اعظم من سلیمان(یه مرد تپل) هست.بعد رو به وزیر اعظمش گفت من می خوام در مورد پسرم مصطفی یه تصمیمی بگیرم و به خاطر اون تو رو انتخاب کردم.

آپلود عکس رایگان و دائمی

هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
آفتاب مهتاب1 پست ها : 11915عضویت:1391/10/6
1392/3/31 - 12:05 صبح
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 12:22 صبح
سلطان سلیمان مردی چاق به نام سلیمانو به عنوان وزیر اعظمش انتخاب کرد و به وزیر اعظم گفت می خوام در مورد پسرم یه تصمیمی بگیرم و به همین خاطر تو رو انتخاب می کنم.

سلطان بعد از دیدن اون خواب به کاپیتان پاشا دستور داد که به مانیسا بره و مصطفی رو به پایتخت بیاره

کاپیتان پاشا به مانیسا رفت و به مصطفی گفت سلطان به من دستور داده تا شما رو به پایتخت بیارم.مصطفی خیلی تعجب کرد و به همراه مادرش و یکسری از افرادش و کاپیتان پاشا راهی پایتخت شد.

وقتی به پایتخت رسیدن ماهی دوران با ناراحتی به سرای شاه خوبان و خدیجه رفت و به شاه خوبان و خدیجه گفت خیلی دلم اشوبه و نمیدونم چرا سلطان کاپیتان پاشا رو فرستاده دنبال ما.شاه خوبان در جواب گفت شاید سلطان یه دلیلی داره واسه خودش

مصطفی وقتی پیش پدرش سلطان سلیمان رسید سلیمان پشت میزش نشسته بود و مثل همیشه به استقبال پسرش نیومد و اونو بغل نکرد و مصطفی از این کار پدرش ناراحت شد. مصطفی رو به سلطان گفت سرورم شما هر موقع منو به پایتخت دعوت می کردید اگه دستم اب باشه زود زمین میزاشتم و میومدم تعجب می کنم چرا کاپیتان پاشا رو به دنبال من فرستادید!
سلیمان در جواب گفت من اینطور صلاح دونستم و دعوت تو به اینجا به این دلیل هست که من می خوام جنگ برم و تو به جای من تو پایتخت بمون و مراقبت کن و در ضمن وقتی من برگشتم تو به جای مانیسا به آماسیا نقل مکان می کنی(یعنی سمت مصطفی پایین اومد) مصطفی از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و گفت پدر هرچی شما دستور میدید من با جونو دل قبول می کنم ولی می تونم بپرسم چرا من نمیتونم تو سمت خودم و تو مانیسا بمونم سلطان گفت تو هر بار اشتباه می کردی و زیاد به دستورات من اهمیت نمیدادی اخرین بار هم من دشمنمونو فرستادم به کشور خودشون و بهشون رو ندادم تو با چه جرعتی اونا رو به مانیسا راه دادی؟ مصطفی گفت سرورم من هم به اونا گفتم که هر چی سلطان دستور بده من عمل می کنم و من هم اونا رو بیرون انداختم.سلطان گفت من کاری به اینکه تو به اونا چی گفتی ندارم تو چرا اجازه دادی اونا به مانیسا بیان و این اشتباه تو تلقی میشه و من هم تو رو به اماسیا میفرستم تا درس عبرت بشه واست تا خوسرانه کاری نکنی

مصطفی در حالی که تعظیم می کرد از اطاق بیرون رفت وقتی بیرون اومد مادرشو دید و ماهی دوران زود از مصطفی پرسید پسرم چی شده؟ و مصطفی در جواب گفت مادر به کنیزات تو مانیسا دستور بده وسایلای شخصیتو جمع کنند چون بعد از برگشتن پدرم به پایتخت ما باید به آماسیا بریم .ماهی دوران از شنیدن این حرف به قدری ناراحت شد که سرگیجه گرفت و زود به دیوار تکیه داد


ماهی دوران به طرف اطاق خرم رفت و چون خرمو پشت این ماجرا میدید در خرمو زد ولی خرم درو باز نکرد ماهی دوران هم پشت در خرم داد می کشید که خدا جوابتو میده،لعنت به اون روزی که تو به این قصر پا گذاشتی،ارزوی مرگتو دارم و با گفتن این حرفا زود از اونجا رفت

وزیر اعظم به اطاقی که بالی خان،کاپیتان پاشا و رستم بود رفت و این خبرو به اونا داد کاپیتان از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و گفت چرا سلطان مصطفی رو به آماسیا می فرسته؟ مصطفی که همیشه به دستورات سلطان گوش می کنه. رستم در جواب گفت سلطان اینطور صلاح دونستن.کاپیتان که از حرف رستم ناراحت شد گفت تو کی هستی که همچین حرفی به من میزنی تو در نظر من همون ادمی هستی که فضولات اسبارو تمیز می کردی ولی من همیشه کاپیتان بودم رستم در جواب گفت من با گذشته کاری ندارم الان در مورد حال حاضر حرف بزن.بالی که دید دعوای شدیدی سر خواهد گرفت کاپیتان رو به سکوت دعوت کرد.

سلطان سلیمان مهمت،سلیم و بایزیدو به اطاقش دعوت کرد و رو به مهمت گفت تو همراه من به جنگ میایی و وقتی برگشتی به مانیسا میری و رو به سلیم گفت شماها هم به شهر دیگه برید و در نبود من اونجا بمونید. مهمت که انتظار همچین سمتی رو نداشت خیلی تعجب کرد و با ناراحتی پیش مهریماه رفت و جریانو به مهریماه تعریف کرد مهریماه گفت تو نباید ناراحت باشی اتفاقا خوشحال باش مهمت در جواب گفت من نمیتونم جای برادرمو بگیرم برادرم خیلی ناراحت میشه. مهریماه گفت تو به این چیزا فکر نکن به این فکر کن که اگه مصطفی سلطان بشه کله ی ههمون رفتنیه مهمت از ناراحتی از اطاق بیرون اومد و پیش مصطفی رفت وقتی به اطاق وارد شد رو به مصطفی گفت برادر من از شما معذرت می خوام نمی دونم چرا پدرم این تصمیمو گرفته ولی من اصلا راضی نیستم مصطفی گفت عیبی نداره و ما باید در مقابل دستورات پدرمون سر فرود بیاوریم.
مهمت گفت برادر این کارا هیچ وقت ما رو از هم جدا نمی کنه تو هم قبول داری مصطفی گفت بعله منم موافقم که ما برادریم و هیچ وقت از هم جدا نمیشیم


ماهی دوران که درگوش ایستاده بود از شنیدن خبر رفتن مهمت به مانیسا به قدری ناراحت شد که زود پیش خدیجه و شاه خوبان رفت و گفت همش تقصیر خرمه و اینا همش نقشه خرم بود و ما باید یجوری این مسئله رو حل کنیم و در نبود سلطان یه بلایی سر خرم بیاریم. شاه خوبان گفت فعلا کاری نکنید و بسپارید به من و از اطاق خارج شد ماهی دوران رو به خدیجه گفت دفعه پیشم شاه خوبان گفت که من خرمو از سر راه برمیدارم ولی بازم خرم برنده شد پس ازتون خواهش می کنم شما یه کاری کنید من مطمئنم اخر سر اینا خون پسر منم بریزن خدیجه با شنیدن این حرف به فکر فرو رفت و ماهی دوران پیش سلطان اومد و گفت سرورم اون پسر شماست و اصلا از دستورات شما سرپیچی نمی کنه خواهش می کنم نظرتونو عوض کنید مصطفی تو مانیسا خوب بود و همه مردم مانیسا مصطفی رو دوست داشتن سلطان گفت تو این شهرم مصطفی رو دوست خواهند داشت ماهی دوران گفت میدونم که خرم زیر پای شما نشسته و همیشه تلاشش این بوده که پسرای خودش از مصطفی بالاتر باشه و اینو فراموش کرده که مصطفی اولین شاهزاده و ولیعهده شماست سلطان که از شنیدن این حرف ماهی دوران عصبانی بود گفت من خودم هم می دونم مصطفی شاهزاده منه و زود از اطاق برو بیرون و هیچ وقت نمی خوام ببینمت.


بالاخره سلطان به جنگ رفت و مصطفی به حکومت کشور در نبود پدرش رسید.

یه نامه از طرف سلیم به مهریماه رسید که تو اون نامه نوشته شده بود که سلیم سخت مریضه و خرم زود پیش سلیم بیاد.

خرم بدونه اطلاع دادن به مصطفی پیش سلیم رفت و وقتی این خبر به مصطفی رسید مصطفی ناراحت شد و گفت چرا به من اطلاع نداده و اگه اتفاقی به خرم سلطان بیوفته من باید جوابگوی پدرم باشم و دستور داد که زود خرمو برگردانند.

دوباره نامه ای از طرف سلیم به دست مهریماه رسید که تو اون نامه سلیم نوشته بود از همیشه حالش بهتره و مادرش به این شهر نیومده.مهریماه با شنیدن این خبر ناراحت شد و پیش مصطفی رفت و گفت مادر من گم شده و زود پیداش کنید و اگه اتفاقی به مادرم بیوفته شما چه جوابی می خواهید به سلطان بدید.؟

خبر به شاه خوبان رسید و شاه خوبان که به خدیجه شک کرده بود زود پیش خدیجه رفت و گفت تو جای خرمو بلدی خدیجه گفت خب رفته پیش سلیم شاه خوبان گفت خرم گم شده و معلوم نیست کجاست و من میدونم این نقشه تو هستش پس جای خرمو بگو اگه نگی این ضربه بدی میشه واسه مصطفی.

مهریماه پیش شاه خوبان و خدیجه اومد و گفت می دونم شما جای مادرمو می دونید شاه خوبان و خدیجه گفتند تو کی هستی همچین تهمتی به ما میزنی؟مهریماه گفت من یگانه دختر سلطان سلیمان هستم و قسم می خورم اگه یه مو از سر مادرم کم بشه این قصرو رو سرتون خراب کنم!!!


هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 12:34 صبح

خرم گم شد و سلطان هم از جنگ برگشت وقتی رسید مصطفی به استقبال پدرش رفت و گفت سرورم در نبود شما خرم سلطان رفتن و گم شدن سلطان با عصبانیت به قصر رفت و خواهراش،ماهی دوران و مهری ماه به استقبال سلطان رفتن
وقتی سلطان سلیمان وارد شد گفت خرم کجاست؟مهری ماه گفت پدر درنبود شما واسه مادرم یه نامه اومد که سلیم بیماره و مادرم زود راهی شد ولی بعد از یه هفته من نامه ای به سلیم فرستادم تا جویای حالش باشم سلیم در جواب گفت من حالم خوب بود و اصلا از مادر خبر ندارم یعنی مادر اصلا پیش سلیم نرفته و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده.شاه خوبان رو به شاه گفت بله سرورم ما هم این خبرو شنیدیم و خیلی ناراحت شدیم مهری ماه گفت فکر نکنم کسی از این خبر ناراحت شده باشه اتفاقا اینجا کسایی هستند که خیلی هم خوشحال شدن شاید خودشون نقشه کشیدن تا یه بلایی سر مادرم بیارن و الان هم پیش ما ایستادن شاه خوبان گفت مهری ماه تو نمیتونی این همه زود قضاوت کنی مهری ماهم گفت من مطمئنم.
سلطان رو به مصطفی گفت من پایتختو به تو سپرده بودم تو چرا خوب مواظب نبودی؟ مصطفی گفت سرورم خرم سلطان بدونه اطلاع به من رفتن سلطان گفت پس یه کاری می کردی امنیتش زیاد باشه تو چجور ادمی هستی اون زن عقد کرده منه و مادر 5 فرزندمه حالا من چیکار کنم؟ خدیجه رو به سلطان گفت از کجا بدونیم خرم گم شده یا مرده شاید یه جایی قایم شده و منتظره شما از جنگ برگردید و بیاد بگه ماها اونو دزدیدیم و با این کار ما رو پیش شما خراب کنه شاه خوبان رو به خدیجه گفت بس کن.
خدیجه داد کشید خسته شدم از اینکه دائما به خاطر خرم باید سین جیم بشیم دیگه خسته شدم. سلطان رو به خدیجه گفت از اطاق گم شو برو بیرون و نمی خوام ببینمت

وقتی مصطفی به همراه مادرش و عمه هاش از اطاق اومدن بیرون مهمت جلوی مصطفی رو گرفت و گفت مادرم نیست و گم شده و معلوم نیست چه بلایی سرش اومده ما جنگ بودیم و پایتخت دست تو بود اگه یه مو از سر مادرم کم بشه تو جوابگو هستی.مصطفی از حرف مهمت سخت بر آشفت و داد کشید تو کی هستی که با من اینجوری حرف میزنی؟

سلطان رستم پاشا و بالی خانو به اطاقش صدا کرد و رو به رستم گفت از همین الان شرع کن همه جا رو بگرد و حتی سربازای بیشتری هم با خودت ببر داخل هر خونه ای وارد میشید و زیر هر سنگی رو هم نگاه می کنید

و رو به بالی خان گفت تو هم از همه بازجویی می کنی حتی از خواهرام و بچه هام.اگه یکی از فرزاندانم هم تو این موضوع دست داشته باشن خودم بهش رحم نمی کنم پس خوب بازجویی کن

سلطان به طرف اطاق خرم رفت و شبو اونجا موند

فردا صبح همه به اطاق بالی دعوت شدن واسه بازجویی

اول از همه مصطفی رفت واسه بازجویی.بالی خان رو به مصطفی گفت وقتی سلطان دستور داد که شما به جای مانیسا باید به اماسیا برید شما فکر می کردید که خرم پشت این ماجرا هست و این مسئله باعث نشه در نبود شاه شما سر خرم سلطان یه بلایی بیارید! مصطفی گفت دیگه کافیه و من هیچ موقع به مادر برادرام اسیبی نمیزنم

بعد از اون ماهی دوران اومد و بالی گفت شما سالها از خرم نفرت داشتید و دارید نکنه شما یه بلایی سر خرم اوردید تا دوباره تو دل شاه واسه خودتون جا باز کنید! ماهی دوران با عصبانیت گفت تو خیلی پرو شدی و صداتو ببر تو کی هستی با من اینطوری حرف بزنی؟بالی گفت کشتینش یا زنده هست؟ماهی دوران گفت من هیچی نمیدونم و یک ذره هم برام مهم نیست که چه بلایی سر خرم اومده و اطاقو ترک کرد

نفر سوم شاه خوبان بود بالی خان رو به شاه خوبان گفت شما یه بلایی سر خرم سلطان اوردید شاه خوبان گفت من از هیچی خبر ندارم بالی گفت نکنه با خدیجه سلطان همدست هستید؟شما هم خیلی دوست داشتید خرم سلطان بمیره.شاه خوبان بازم مثل ماهی دوران گفت تو کی هستی که منو بازجویی کنی؟بالی گفت این فرمان سلطانه و منم مامورم مو به مو عمل کنم.شاه خوبان هم از اطاق بیرون رفت

نوبت رسید به خدیجه و بالی خان رو به خدیجه گفت شما باعث گم شدن خرم هستید؟خدیجه هم با عصبانیت گفت من از خرم متنفر بودم و سالها هست می خوام بمیره ولی منو قاطیه این مسئله نکنید و اونم از اطاق بیرون رفت

مهمت برای غذر خواهی پیش برادرش رفت و گفت خیلی متاسفم که باهات اونطوری حرف زدم چون خیلی ناراحت بودم و خودت می تونی درک کنی که ادم در نبود مادرش چقدر سختی می کشه و مصطفی هم مهمت رو به اغوش کشید

یه مردی به اسم دوزگون اقا رو که با خرم همراه بوده و زخمی شده بوده رو به قصر اوردن و به شفا خانه بردن وقتی به هوش اومد سلطان اومد بالا سرش و گفت تو با خرم همراه بودی؟اونم گفت بله نصف راه به ما حمله کردن و منو خرم سلطان از کالسکه پیاده شدیم و به طرف جنگل فرار کردیم ولی چون خرم سلطان مثل من نمیتونستن بدوند من فرار کردم سلطان از شنیدن این حرف به دوزگون اقا حمله کرد و حین سیلی زدن می گفت تو میمردی جونتو فدای سلطانت کنی؟تو چطور اونو تنها گذاشتی؟بالی زود سلطانو جدا کرد و به ارامش دعوت کرد

سلطان دستور داد اون مرد اونا رو به جایی که با خرم فرار کرده بودن ببره

وقتی رفتن دوزگون اقا اونا رو تا پای درختی برد و گفت من تا اینجا با خرم سلطان بودم دیگه فرار کردم و نفهمیدم چه بلایی سر خرم سلطان اومد شاه دستور داد اونو از جلوی چشمم بکشند کنار

سلطان به دنبال خرم پای درخت اینور اونور میرفت که یه دفعه چشش به انگشتر خرم افتاد و خیلی ناراحت شد

دو سال از گم شدن خرم گذشت و خبری ازش نبود سال 1543

مهمت به مانیسا رفت و یکی از جاریه هاش به نام جهان خاتون باردار شد

مصطفی هم به اماسیا رفت و افسردگی گرفته بود و تنهایی رو به همه ی جاریه هاش ترجیح می داد

خدیجه پیش سلطان اومد و گفت می خوام خواهرت باشم و دلم براتون تنگ شده.شما هم عزیزترین کستونو از دست دادین من هم.شاه خواهرشو بغل کرد

یه سرباز به نام الیاس که تو جنگ به مهمت نزدیک شده بود و یکی ازافراد نزدیکه و دوست مهمت بود و باهاش تو همه ی موارد هم فکری می کرد.یه روز یه نفر به الیاس گفت تو جنگل یکی منتظر شماست الیاس وقتی به جنگل رفت ماهی دوران منتظر اون بود.ماهی دوران رو به الیاس گفت دیگه وقتشه مهمت رو بکشی(الیاس از افراد ماهی دورانه و با نقشه خودشو نزدیکه مهمت کرده بود تا ماهی دوران به هدفش برسه

بالاخره یه روز یه نفرو پیدا کردن که نامه ی دروغی رو به خرم نوشته بود.بالی اون مردو به زندان برد و به دستور سلطان اونو تحت شکنجه قرار داد و گفت بگو به دستور چه کسی اون نامه رو به اسم شاهزاده سلیم نوشتی اونم مقاومت کرد تا اینکه بالی چاقو رو فرو کرد تو دست مردک و گفت فکر کردی من تو رو راحت می کشم نه کور خوندی من ذره ذره تو رو از بین می برم مردک از درد دستش به خودش پیچید و گفت یه مرد به نام علی به من دستور داد بالی گفت علی؟رستم گفت من میشناسم و زود پیش سلطان رفت و ماجرارو گفت وقتی سلطان پرسید علی کیه رستم گفت یکی از افراد خدیجه سلطانه

سلطان زود به طرف قصر خدیجه رفت

قبل از اینکه سلطان برسه یه نفر به خدیجه ماجرارو گفت و خدیجه فهمید که سلطان فهمیده که گم شدن خرم زیر سر اینه

زود به اطاق خودش رفت

وقتی سلطان رسید از شاه خوبان پرسید خدیجه کجاست شاه خوبان گفت رفت اطاقش

سلطان به طرف اطاق خدیجه رفت و دید خدیجه نیست ولی در ایوان بازه به طرف ایوان رفت و دید خدیجه اونجاست


رو به خدیجه گفت پس گم شدن خرم نقشه تو بود

خدیجه گفت وقتی شما ابراهیمو کشتید منم با اون کشتید.از وقتی خرم اومد شد عزیزترین کس شما و ما فراموش شدیم شما عزیزترین کس منو کشتید بدون اینکه قبری داشته باشه پس خرمم قبر نخواهد داشت و فقط جای اونو می دونم و داشت حالش خراب می شد که سلطان زود خدیجه رو گرفت و ظرف سم از دستش رو زمین افتاد و سلطان داد می کشید که جای خرمو بگو ولی دیگه دیر شد و خدیجه مرد
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 12:43 صبح
خوب خدیجه هم می میره! اینم عکس های تشییع جنازش!

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی


آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

سلیمان که خیلی ناراحته به آسمان نگاه می کنه و تصویر خدیجه رو می بینه

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 1:02 صبح
آپلود عکس
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 1:03 صبح
طرفدارهای مریم اوزرلی از همه جای دنیا خواهان برگشتشن! :)

آپلود عکس
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
*آزاده* پست ها : 9073عضویت:1392/3/10
1392/3/31 - 9:02 صبح
اللهم اجعل محياي محيا محمد و ال محمد و مماتي ممات محمد و ال محمد **اللهم صل علي محمد و آل محمد وعجل فرجهم** یاصاحب الزمان ادرکنی.. وبلاگ بانوی آب... پدر خاک http://najm18.blogfa.com/ تایپیک امام شناسی: http://www.ninisite.com/discussion/thread.asp?threadID=907723&PageNumber=1
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 2:04 عصر
مرگ شاهزاده مهمت و بازگشت خرم:

خب خدیجه سم خورده بود و خودکشی کرد!

شاهزاده مهمت به همراه دوستش الیاس و تعدادی از سربازانش به شکار رفتن.

از اونجایی که ماهی دوران به الیاس دستور داده بود که مهمت رو بکشو الیاسم موقع قدم زدن با شاهزاده مهمت به مهمت گفت بهتره محافظارو رد کنیم اینطوری بهتر می تونیم صحبت کنیم.مهمت هم با روی باز قبول کرد

وقتی دوتایی تنها شدن مهمت پشت به الیاس ایستاد وقتی که الیاس می خواست مهمت رو بزنه محافظا رسیدن و مهمت برگشت و رو به الیاس گفت تا هوا تاریک نشده به چادرمون برگردیم.الیاس نتونست نقششو عملی کنه و به همراه مهمت به چادر برگشت.

آپلود عکس رایگان و دائمی

مهری ماه بالی خانو به حیاط قصر صدا کرد و رو به بالی خان گفت خیلی وقته کسی از مادرم سراغی نمیگیره و در واقع مادرم فراموش شده از شما خواهش می کنم بازم تلاشتونو بکنید تا مادرم پیدا بشه بالی خان هم قبول کرد.این وسط رستم که پشت درختا بود شاهد گفتگوی مهری ماه با بالی خان بود و زود پیش اونا رفت و به بالی خان گفت بارها بهت گفتم از من و خانواده من دور باش ولی گوش نکردی و من این مسئله رو به سلطان می گم.بالی روشو برگردوند که بره رستم بازوی بالی رو گرفت و گفت مطمئن باش واست سخت تموم میشه.بالی که دستشو بالا برد تا رستمو بزنه مهری ماه خودشو انداخت وسط و رو به رستم گفت اون گناهی نداره من اونو به حیاط دعوت کردم و خواهش می کنم تمومش کنید بالی زود اون محلو ترک کرد و مهری ماه به رستم گفت اگه در مورد بالی چیزی به پدرم بگی مطمئن باش اولین چیزی که از دست میدی من هستم چون اون انسان بی گناهیه و من خواستم مادرمو پیدا کنه.

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

مهمت به طرف چادرش رفت و به الیاس گفت من می خوام بخوابم و الیاس قبول کرد.الیاس بعد از خوابیدن شاهزاده مهمت به طرف جنگل رفت و از یه فرد ناشناس یه ظرف در بسته گرفت و به اون شخص گفت قبل از اینکه کسی تو رو ببینه زود از اینجا برو.وقتی به طرف چادر مهمت اومد به محافظای جلوی چادر گفت من می خوام یه سر به شاهزاده مهمت بزنم.وقتی داخل رفت در ظرفو باز کرد و یه مار از داخل ظرف بیرون اورد و اونو تو چادر رها کرد و بیرون اومد.مار به طرف مهمت خزید در این حین چند تا از سربازا به طرف چادر مهمت اومده و گفتن ما باید شاهزاده مهمت رو ببینیم چون یه خبر مهم داریم الیاس چون میدید این تیرشم داره به سنگ می خوره گفت شاهزاده خوابن و شما نمی تونید داخل برید ولی سربازا پا فشاری کردن و وارد شدن وقتی الیاس هم وارد شد زود مارو که کم مونده مهمت رو نیش بزنه رو زمین پرت کرد و کشت و رو به شاهزاده مهمت گفت کم مونده بود مار شما رو نیش بزنه.مهمت وقتی بیدار شد هراسان گفت چی شده؟سربازا گفتن شاهزاده جهان خاتون (زنش) حالشون خوب نیست مهمت زود پا شد و دستور داد تا برگردن و رو به الیاس گفت من یه جون به تو بدهکارم چون منو نجات دادی.و به طرف قصرش حرکت کرد.

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

بالی خان پیش سلطان اومد و گفت اگه اجازه بدید من می خوام به شهر خودم برگردم سلطان گفت تو بهترین مشاور من هستی اخه چرا می خوای بری؟بالی خان گفت من دوست دارم تو وطن خودم زندگی کنم و دلم برای وطنم تنگ میشه سلطان گفت باشه بعد از اینکه از جنگ برگشتیم می تونی به وطنت برگردی.

فردای اون روز سلطان برای خداحافظی پیش دخترش و خواهرش و بقیه اومد و رو به مهری ماه گفت در نبود من تو از قصر مراقبت کن و پیشونی مهری ماهو بوسید و رفت.بعد از رفتن سلطان شاه خوبان رو به مهری ماه گفت نگران نباش منم هستم و تو تنها نیستی ولی مهری ماه با حالت عجیبی گفت من نیازی به شما ندارم و دستور میدم کسی شما رو به این قصر راه نده شما از امروز حق ندارید پاتونو تو قصر بزارید.شاه خوبان که از رفتار مهری ماه تعجب کرده بود گفت تو چقدر پرو شدی این چه طرز حرف زدنه مهری ماه گفت من دختر شاهم و اجازه نمیدم دشمنای مادرم اینجا باشن.شاه خوبان که سخت ناراحت و عصبانی بود زود اون محلو ترک کرد و به طرف سرای خودش رفت.

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

مهمت که به قصر خودش رفت زود بالا سر جهان خاتون رفت و جویای حالش شد جهان خاتون رو به مهمت گفت من خوب بودم و وقتی شما رو دیدم بهترم شدم .حکیم پیش مهمت اومد و گفت مردم دچار بیماری سختی شدن و افراد زیادی میمیرن مهمت گفت این بیماری وبا هستش حکیم گفت نه از وبا سختره محمد که خیلی ناراحت بود زود دستور داد که همه رو بررسی کنن تا این بیماری زود ریشه کن بشه.

مهری ماه به اطاق مادرش برگشت و رفت سراغ نامه ها ولی یکی از نامه ها رو ندید و از سنبل پرسید که نامه کو اونم گفت از این موضوع بی اطلاعه.

پس به اطاق مجاور رفت و منتظر شد تا ببینه دزد نامه کیه.وقتی یکی از جاریه ها که به اطاق اومد تا نامه رو سر جاش بزاره دید و خودشو به اون جاریه رسوند و دید بله اون جاریه کسی نیست جز دایه دخترش هما شاه. رو به جاریه گفت اینجا چیکار می کنی؟جاریه که دست و پاشو گم کرده بود گفت داشتم اینجا رو تمیز می کردم مهری ماه گفت نامه رو برده بودی پیش شاه خوبان درسته و جاریه سرشو پایین انداخت و سکوت کرد.

مهری ماه دستور داد غذای مورد علاقه مادرشو که بلدرچینه بپزن و شاه خوبانو به قصر دعوت کرد.وقتی شاه خوبان اومد رو به مهری ماه گفت تو که دوست نداشتی من اینجا بیام مهری ماه گفت نظرمو به خاطر بعضی چیزا عوض کردم الان بهتون می گم.دستور داد تا دایه دخترشو که جاسوس شاه خوبان بود بیارن.وقتی جاریه رو اوردن مهری ماه گفت از وقتی دخترم به دنیا اومد شما اینو پیش من به عنوان دایه دخترم فرستادید برای جاسوسی و یه نامه نشون شاه خوبان داد و گفت تو این نامه همه اعترافات این جاریه رو نوشتم و می خوام به پدرم بفرستم.شاه خوبان گفت تو داری تهمت میزنی مهری ماه گفت تهمت نمیزنم این واقعیته و من دختر سلطانم و میدونید چقدر منو دوست داره و حرفای منو قبول داره این نامه هم با مهر من میره.شاه خوبان گفت مهری ماه تو از من چی می خوای؟ مهری ماه گفت من از شما می خوام تا اخر عمرتون از پایتخت برید و تمام ثروتتونو به اسم مادرم بزنید شاه خوبان با شنیدن این حرفا رو مهری ماه گفت تو از خرم بدتری و اطاقو ترک کرد.

شاه خوبان فردای همون روز پایتختو برای همیشه ترک کرد و تمام ثروتشو به اسم خرم کرد.

ماهی دوران هم داخل قصرش به ایینه ای که داشت نگاه می کرد وقتی مصطفی اومد رو به مادرش گفت شما چقدر رو این ایینه حساسیت ماهی دوران گفت وقتی به این ایینه نگاه کنی همه غم و غصه هات از بین میره و اگه بشکنه خیلی بده و یه اتفاق بدی میوفته مصطفی گفت مادر این همه خرافاتی نباش.

در این حین الیاس بالا سر یک نفر که در اثر بیماری مرده بود رفت و یک مقدار از خون مرده واگیردارو برداشت و داخل ظرف کوچکی ریخت.وقتی به قصر مهمت اومد مشاهده کرد که مهمت در حال تمرین شمشیر بازیه رو به مهمت گفت حاضرید با من هم تمرین کنید محمدم قبول کرد وقتی تمرین می کردن حین تمرین شمشیرو عمدا به دست مهمت زد و مهمت زخمی شد الیاس زود عذر خواهی کرد و مهمت گفت عیبی نداره و به طرف قصر اومد و یه حکیم صدا کردن بعد از رفتن حکیم الیاس رو به مهمت گفت شاهزاده اگه اجازه بدید پانسمان دستتونو عوض کنم مهمت هم قبول کرد الیاس وقتی پانسمانو عوض می کرد یواشکی خون داخل ظرفو روی دارو گذاشت و به زخم محمد مالید.

آپلود عکس رایگان و دائمی

فردای اون روز محمد با حالت خیلی بد از خواب بیدار شد



بله محمد اون بیماری واگیر دارو گرفته بود و حالش خیلی وخیم بودوقتی محافظاشو صدا کرد و دید خبری نیست از تختش پایین اومد ولی زود از حال رفت

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

قبلا گفته بودم یه بار سلطان به مهمت گفتکه وقتی قرار بود تو بدنیا بیای من خواب دیدم نوزادی روی تختِ من خوابیده و اتاقم رو روشن کرده ... اینبار سلیمان ابتدا همون خواب رو دید ولی یک دفعه نوزاد تبدیل به جوونی مهمت شد که بی جان روی تخت اوفتاده سلیمان بلندش کرد دید مرده و با آشفتکی از خواب پرید!

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

محافظاش زود رسیدن و مهمترو رو تختش خوابوندن و حکیمو صدا کردن این خبر به پایتخت رسید و مهری ماه زود خودشو به مانیسا رسوند وقتی پشت در اطاق مهمت رسید خواست داخل بشه اجازه ندادن و مهری ماه داد کشید که من می خوام برادرمو ببینم که در این حین در اطاق مهمت باز شد و مهری ماه دید که حکیم ملافه رو رو صورت مهمت می کشه مهری ماه از دیدن این صحنه از هوش رفت.بله محمد در اثر بیماری واگیردار درگذشت در حالی که جهان خاتون باردار بود.یعنی محمد بدون دیدن فرزندش مرد و نقشه ماهی دوران عملی شد.وقتی خبر به ماهی دوران رسید زود از خوشحالی از جاش پاشد ولی هنگام پا شدن ایینه افتاد و شکست.

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

زن مهمت

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

خبرو وقتی به سلطان دادن سلیمان به قدری ناراحت شد که زود به پایتخت برگشت و به اطاقش رفت وزیر اعظمش پیش سلطان اومد و گفت پیکر شاهزاده مهمت رو کجا دفن کنیم که سلطان گفت بیارین پایتخت

سلیمان به شدت ناراحته! به تخت خالی نگاه می کرد و مراحل زندگی مهمت رو بخاطر آورد :(

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 2:12 عصر
سلطان سلیمان تا صبح تو ایوان اطاقش موند. صبح رستم پاشا به اطاق سلطان اومد و سلطانو صدا کرد وقتی سلیمان چشمشو باز کرد رستم گفت سرورم یه معجزه شده خرم سلطان پیدا شده.سلطان زود به طرف بیرون رفت و خرمو دید که از اون طرف راهرو به طرفش میاد وقتی خرم به سلطان رسید سلطان اونو در اغوش کشید

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 2:16 عصر


در واقع بالی خان به جای رفتن به وطنش رفت دنبال خرم و خرمو پیدا کرد.

آپلود عکس رایگان و دائمی

آپلود عکس رایگان و دائمی
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
•°**°•.سروناز•°**°•. پست ها : 20805عضویت:1389/2/18
1392/3/31 - 2:18 عصر
حالا ببینیم خرم بعد اطلاع از مرگ مهمت چکار می کنه

آپلود عکس رایگان و دائمی

....................

کلیپ برگشت خرم خیلی رومانتیکه و کلیپ مرگ مهمت دردناک!!
هيچ چيز سـختر از اين نيست که منـطقـي فــکر کنــــي . . . وقتــي احساسـاتت دارن خـــفــت ميـکنـن . . .!!!
sargoll پست ها : 14735عضویت:1391/8/11
1392/3/31 - 3:23 عصر
سلام سروناز جون

دیگه ترکوندی عزیزم کل قسمت آخر سیزن سه رو گذاشتی خسته نباشی
دوستت دارم را ابتدا خرج خودت کن تا بتوانی سخاوتمندانه و واقعی به دیگران ببخشی
(ساميت) پست ها : 12267عضویت:1389/2/25
1392/3/31 - 4:51 عصر
اون عکس اسنادی که ما از دافای باستانی داریم در مقایسه با فیروزه..خییییلی خنده دار بود...
صفحه 64 از 241 اول قبلی  59   60   61   62   63   64   65   66   67   68   69  بعدی آخر صفحه
اظهار نظر

پر کردن فیلدها یی که با علامت * مشخص شده اند الزامی است.
*متن: