|
|
|
نیازمندی های منتخب |
بخش خاطرات نی نی سایت
|
| صفحه 1 از 10 برو به صفحه: |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 1 سال دارد | 1389/6/3 |
|
واكسن يك سالگي سارا جون... سلام به دختر صبورم... ديروز صبح با بابايي راه افتاديم به سمت مركز بهداشت تو هم بيدار بودي و بازيگوشي ميكردي من هم خدا خدا ميكردم كه واكسنت اذيتت نكنه و درد نداشته باشه... خلاصه رسيديم به مركز بهداشت و رفتم سراغ قد و وزنت كه گفت قدت ?? سانتي متر و وزنت هم ???? گرم بود خدا رو شكر الحمدالله خوب بود و من راضي هستم از وضعيتت هر چند به خاطر دندونات خيلي وزن از دست دادي و مريض شدي اما خدا رو شكر الان در وضعيت خوبي هستي. وقتي نوبت به زدن واكسنت شد يه دختر كوچولوي ناز نازي اومده بود تا واكسنش رو بزنه... وقتي شروع به گريه كردن و جيغ زدن كرد تو هم ناآروم شدي، و گريه كردي واكسنت رو كه زدن اينقدر جيغ كشيدي و اشك ريختي كه دلم به درد اومد اينقدر نازت كردم و بوست كردم تا آروم شدي تو ماشين كه نشستيم دوباره يادت افتاد و شروع كردي به گريه كردي هق هق ميكردي و خودتو براي بابا لوس ميكردي. خدا رو شكر خانوم دكتر گفت كه درد نداره و تب هم نداره من هم خوشحال از اين موضوع راهي خونه خاله مريم شدم. تا هم تو با بهار جون بازي كني هم من پيش خاله مريم باشم. خوشگل نازم، دختر قشنگم، امروز روز براي عمه خواستگار مياد... احتمال زياد ما هم ميريم شمال... الان با باباحسين حرف زدم و گفت كه وسايلمون رو جمع كنم تا به خواست خدا راه بيافتيم به سمت خونه مامان گل... تا تو خوابيدي من برم به جمع و جور كردن وسايل مشغول بشم تا دير نشده... ميبوسمت دختر يك ساله و سه روزه من... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 1 سال دارد | 1389/6/1 |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 1 سال دارد | 1389/6/1 |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 1 سال دارد | 1389/5/31 |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 1 سال دارد | 1389/5/30 |
|
بالاخره عكساي آتليه آماده شد... سلام به دخترم كه دو روز بيشتر نمونده تا يك ساله بشه... فدات بشم خوشگل خانومم... امروز صبح رفتيم خونه مامان پروين و شما تا تونستي بازيگوشي كردي و شيطنت كردي... هزار هزار هزار ماشاءالله يه لحظه هم آروم نميگيري. خونه مامان پروين كه ميريم اينقدر ورجه وورجه ميكني كه تو راه برگشت به خونه تو ماشين خوابت ميره... عسل خانوم، خانوم رضايي زنگ زد و گفت كه عكسهاتون آماده است و بابايي قراره كه تا چند روز ديگه بره عكسامون رو بگيره ميدونم و مطمئنم كه خيلي خيلي خيلي خيلي قشنگتر از سالهاي گذشته است چون تو هم كنارمون بودي... چون عكسهامون با حضور تو كاملتر شد... خوشگل نازم باعث افتخار من و بابايي هستي برات آرزوي خوشبختي و سعادت ميكنيم... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/24 |
|
ششمين مرواريد سارا جون هم نمايان شد... سلام دوباره به گل هميشه بهار مامان عسل خانوم داشتم باهات بازي ميكردم كه يه دفعه ديدم يه مرواريد ديگه هم خودنمايي كرده و داره كم كم مياد بيرون از لثه ات... خيلي خوشحال شدم. ميدونم كه خيلي اذيت ميشي و من كاري از دستم بر نمياد. اما عزيز دلم هميشه مراقب دندوناي الماسيت باش و مرتب مسواك بزن. اينقدر هم منو گاز نگير با اين دندوناي خوشگلت.... :) اميدوارم بقيه مرواريدهات هم به راحتي و سلامتي در بياد و اذيتت نكنه. خوشگل نازم اين خط رو بابايي برامون نوشته... "دوست دارم پريسا جونم. مي ميرم برات. ساراجونم تو رو هم دوست دارم" حسين جان من هم دوست دارم... و به داشتنت افتخار ميكنم... بابايي جون من هم دوست دارم و ميبوسمت... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/24 |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/17 |
|
امروز هفدهم مرداد و سالگرد ازدواج من و باباست... امروز هفدهم مرداد ماهه و سالگرد ازدواجه من و بابايي، 17 مرداد سال 85 روز سه شنبه بود و مصادف با 13 رجب تولد حضرت علي (ع) بود كه ازدواج كرديم و راهي مشهد شديم، به مناسبت همين روز هر سال عكس يادگاري ميگيريم و امسال هم عكس گرفتيم اما روز پنجشنبه 14 مرداد، آخه امروز بابايي كار داشت و نميتونست مرخصي بگيره. سارا خانوم ناز نازي دوست دارم، بهت ميگم ببعي ميگه، ميگي بع بع. فدات بشم من الهي كه اينقدر خوشگل با مامان حرف ميزني. نفس من و بابايي تو هستي نازنين دخترم. |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/16 |
|
سارا جون در آتليه... سلام دردونه مامان و بابا، سارا خانوم بلا ما چطوره؟ از شيطنت هات بگم كه هزار هزار ماشاءالله تمومي نداره!!! از دلبريهات كه نگو، نميدوني چه كردي با دل من و بابا!؟ قربونت برم با مامان و بابا گفتنت. خوشگل مامان اومدم چند تا خبر بدم. پنجشنبه حسابي سرمون شلوغ بود آخه وقت آتليه داشتيم، صبح ساعت 6 از خواب بيدار شدم و لباسها رو آماده كردم هر چيزي كه فكر ميكردم ممكنه لازممون بشه رو برداشتم و بعدش بابا رو صدا كردم و راه افتاديم به سمت آرايشگاه من ساعت 9 وقت داشتم و تو و بابايي هم رفتين خونه مامان پروين. من ساعت 10:30 بود كه آماده بودم و به بابا زنگ زدم اومد دنبالم، خيلي از كارش راضي بودم و بابايي هم خيلي خوشش اومده بود خدا رو شكر. اومديم خونه مامان پروين و تو و بابايي آماده شديد و همراه مامان پروين راهي آتليه شديم، اول من عكس انداختم و بعدش با بابايي عكس انداختيم تو هم بغل مامان پروين بودي، بعدش نوبت تو شد حسابي بازيگوشي ميكردي و محيط برات جالب بود، شلوغ ميكردي و جيغ ميزدي، از تو هم هفت هشت تا تكي انداخت و بعدش سه چهارتا عكس انداختيم كه سه تاييمون بوديم بعد من و تو و بابا با تو عكس انداخت، امسال به نسبت پارسال و سال هاي قبل خيلي عكس انداختيم، علتش هم مشخص بود ديگه چون تو هم كنارمون بودي، از طرفي 15 روز ديگه تولد يك سالگيته و من هم گفتم بيشتر بندازيم. خيلي خوب شد و من و بابايي راضي بوديم، از آتليه به سمت خونه مامان پروين راه افتاديم و بعدش وسايلمون رو برداشتيم و رفتيم خونمون. بعدازظهرش هم با خاله فاطمه و عمو رضا رفتيم پارك هنرمندان و شام هم به خواست من و خاله فاطمه رفتيم همبرگر تاپس معروف رو خورديم و تو هم كه خيلي گرسنه ات بود از اون همبرگر خوشمزه نوش جان كردي، خيلي خوشت اومده بود گل نازم من هم خيالم راحت شد از اينكه تو شامت رو خوردي و راحت خوابيدي. خاله فاطمه و عمو رضا رو گذاشتيم خونشون و اومديم خونمون. جمعه هم خونه بوديم. اما امروز شنبه بهار جون خاله مريم ميخواست تو برنامه عمو پورنگ شركت كنه، براي همين من و تو هم صبح همراه بابايي رفتيم خونه مامان پروين، خاله مريم و بهار هم اومدن اونجا و بعدش رفتن استوديو پيش بابايي تا بهار جون بره پيش عمو پورنگ. خيلي ذوق داشت و لحظه اي آروم نداشت همش ميگفت عمو پورنگ عمو پورنگ، خلاصه وقتي برنامه شروع شد تو هم از خواب بيدار شدي و با موسيقي تيتراژش شروع به رقصيدن كردي، خيلي عمو پورنگ دوست داري، ايشاءالله كمي بزرگتر بشي خودم ميبرمت عسل مامان. بهار جون هم خيلي بهش خوش گذشته بود و ميگفت حسابي لذت بردم. تو و بهار خيلي با هم بازي ميكنيد و همو دوست داريد. شب هم اومديم خونه و مشغول درست كردن شام شدم و در اوج خستگي بعد از صرف شام خوابم برد... دختر گلم، روز سه شنبه خاله افسانه از همكاراي مامان به همراه خاله مريم و خاله رويا با بچه هاشون ميان خونمون. خوشگل نازم ديگه بايد برم، خيلي دوست دارم و ميبوسمت. بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/11 |
|
بعد از ده روز غيبت اومدم... سلام به سارا خانوم مامان. دختر خوشگلم حالش خوبه خدا رو شكر و اين روزا داره حسابي بازيگوشي ميكنه. ما هم اين روزها در تدارك عكس آتليه هستيم. راستي اينو هم بگم كه هفته گذشته سه شنبه كه مصادف بود با نيمه شعبان يه دفعه راه افتاديم به سمت شاهرود و خونه خاله فرزانه، چون اسباب كشي داشت و نميخواست ما رو تو زحمت بندازه بهمون نگفته بود ولي خوب من و تو و بابايي و خاله مريم و بهار ظهر بود كه راه افتاديم به سمت شاهرود و عصري رسيديم، چهارشنبه هم با كمك هم شروع كرديم به جمع آوري وسايل و اسباب كشي. تا جمعه عصر اونجا بوديم، راستي باغ هم رفتيم و شما كلي خوشحال شدي. گل نازم اسب هم سوار شدي اما خوشت نيومد. جوجه هاي كوچولو ديدي كه خيلي خوشت اومد و دست ميزدي براشون. با محمدصدرا و بهار خيلي بازي ميكردي و گاهي اوقات هم دعواتون ميشد. تو راه برگشت به تهران خيلي اذيت شدي و گريه ميكردي. اما بعد از يكي دو ساعت تا خونه خوابيدي. بميرم برات كه خيلي خسته شدي. راستي اونجا هم پشه ها صورت مثل ماهت و دستا و پاهاتو نيش زده بودن اينقدر اذيت شدي و من ناراحتت بودم و برات گريه كردم صورتت خيلي بد شده بود پر از زخم و قرمزي بود. بابايي هم صبح جمعه با عمو مهدي بردت دكتر و برات دارو گرفت. شنبه هم كه دو تايي با هم خونه بوديم و در حال جمع آوري وسايل سفر، اما تو همش در حال بازيگوشي و خرابكاري بودي. ديروز صبح هم با بابايي راه افتاديم به سمت خونه مامان پروين و از اونجا با خاله مريم و محمدجواد و محمدصادق رفتيم خونه زن دايي فاطمه. با خاله ها و زن دايي ها و ... دور هم جمع بوديم. تو و درسا جون هم با هم بازي ميكردين. وقتي شروع كرديم به رقصيدن تو هم ميرقصيدي و دست ميزدي. خيلي دوست دارم عسل مامان. دختر خوشگل و شيرينم. فداي تو بشم من كه اين همه دلبري ميكني برام. هزار ماشاءالله ، هزار ماشاءالله به تو. راستي ديروز بارون اومد. شب قبلش هم بارون اومده بود. خدا رو شكر ميكنم به خاطر اين نعمت بزرگش. هيچ وقت تو چله تابستون، تو مرداد ماه كه هوا خيلي خيلي گرمه بارون نديده بودم. اما اين چند روز هوا خيلي خنك شده طوري كه بارون هم زده. خداي مهربون داره مقدمات ماه مبارك رمضان رو فراهم ميكنه. اولش هم خنكي هواست. خدا رو شاكرمو اميدوارم كه بتونم من هم تو اين ماه مبارك اون جور كه دلم ميخواد و شايسته است عبادت كنم. امروز هم تو خونه هستيم و بايد كاراي پنجشنبه رو انجام بديم آخه فردا دوباره بايد بريم سمت خونه مامان پروين. بايد بريم آرايشگاه هم موهاي تو رو كوتاه كنم، هم موهاي خودمو. دختر نازم دوست دارم. فدات ميشم. بابايي هم خيلي دوست داره و عاشقته. اميدوارم به لطف خدا آخر هفته خوبي داشته باشيم... انشاءالله |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/5/1 |
|
ساراي يازده ماهه من تولدت مبارك... سلام به ساراي خوشگلم، سلام به نفس مامان و بابا. خدا رو شكر ميكنم كه تو رو دارم. وقتي پارسال اين روزها رو مرور ميكنم، پيش خودم ميگم خدا رو شكر كه به خير و خوشي گذشت. چه روزهاي سختي بود... از زماني كه استراحت مطلق شدم و نگران تو، بهم سخت گذشت. ولي الان وقتي به صورت مثل ماهت نگاه ميكنم ميگم عجب وروجكي بوديا، چقدر مامان رو اذيت كردي. چقدر دلم براي تكون نخوردنات شور ميزد... با همه استرسي كه داشتم ولي خوب بازم دلتنگ اون روزها هستم. خوشگل مامان امروز اول مرداد، چقدر زود گذشت، يازده ماهه شدي و تنها سي روز تا يك سالگيت مونده. تولدت تو ماه مبارك رمضانه و فكر نميكنم بتونيم جشني برات بگيريم. البته اگه خاله فرزانه اينا از شاهرود بيان حتما يه مهموني خودموني ميدم. چون دوست دارم همگي به ياد پارسال دور هم جمع بشيم و از داشتن تو خدا رو شكر كنيم. خيلي خيلي زود گذشت. چقدر كوچولو و ناتوان بودي و الان هزار ماشاءالله براي خودت خانومي شدي و هر كاري ميكني. وقتي ميگي مامان قلبم تو سينه به تپش ميوفته. پيش خودم ميگم واي من مامان اين دختر كوچولوي ناز هستم!... باور ميكني يه وقتايي باورم نميشه كه من مادرم... الان يه ماهه كه ما اسباب كشي كرديم و اومديم خونه جديد. تو اينجا رو خيلي دوست داري خدا رو شكر. مهمتر از همه اينه كه آب و هواش خيلي تميزه و براي تو نگران نيستم. ميبرمت بيرون و حسابي دست و پا ميزني. چهارشنبه شب براي اولين بار كفش پات كردم و جلوي در خونه تاتي ميكردي. خيلي خوشت اومده بود چون جلوي در خونه سنگ ريزه ريختن و آسفالت يا موزاييك نيست از شنيدن صداي سنگ ها زير پات ذوق ميكردي. اما زود خسته شدي و خودتو انداختي تو بغلم. بابايي هم كه باهات بازي ميكرد خودتو مينداختي تو بغلش حال نداشتي راه بري تنبل خانوم. :) نازگلم، در بطري ها رو باز ميكني و ميبندي. يه وقتايي ميام ميبينم كه زمين خيسه و تو با اون دستاي كوچولوت در بطري رو باز كردي و آب ريختي زمين. بعد كه من ميگم واي سارا چيكار كردي؟ تو بهم ميخندي و ذوق ميكني. قربون اون خنده هات برم من. وقتي سر سفره ميشينيم براي تو هم غذا ميكشم تو بشقاب و بهت قاشق ميدم كه بخوري تو هم قاشق رو ميذاري كنار و با دستاي كوچولوت شروع ميكني برنج رو له كردن. بعد از تو بشقابت ميريزي بيرون و اگه چيزي به دستت چسبيده باشه ميذاري دهنت. حسابي سرگرم ميشي با اين كار. من و بابايي هم كيف ميكنيم و ميگيم سارا از الان دوست داره استقلال داشته باشه و خودش غذاشو بخوره بزرگتر بشه ميخواد چي بشه؟؟!!!!!! راستي چهارشنبه برات آش دندوني پختم. بابايي براش عجيب بود ميگفت اين ديگه چه جور آشيه؟ چرا اينطوريه؟ چرا سبزي و رشته نداره؟ آخه تنها آشي كه بابا دوست داره آش رشته است، با اين حال خوشمزه بود... خودت ازش يه قاشق بيشتر نخوردي سير بودي. خوب ديگه بايد بريم ناهار خونه خاله مريم دعوتيم. الان داري با بابايي بازي ميكني و منم ديگه بايد برم آماده بشم. دوست دارم نفس مامان. يازده ماهگيت مبارك باشه عسلم... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 11 ماه دارد | 1389/4/30 |
|
سارا خانوم بلا شده...! سلام به دختر نازم، هزار ماشاءالله اينقدر بازيگوش و بلا شدي كه يه وقتايي كم ميارم. همش هم يه بند ميگي مامان، بابا... مدام من و بابايي داريم بهت ميگيم جانم مامان، جانم بابا... بعدش تو ميخندي. انگار كه خوشت مياد بهت توجه كنن. مدام حرف ميزني و كلمات ني ني و دد و به به و آب و ... رو ميگي. دختر نازم، خوشگل مامان ديگه بيشتر از قبل با اسباب بازيهات سرگرم ميشي ولي بيشتر دوست داري كه من هم همراهيت كنم و باهات بازي كنم. ساراي مامان، دوست دارم عزيز دلم. چهاردهم مرداد وقت آتليه و آرايشگاه داريم تا مثل هر سال بريم عكس يادگاري بندازيم. راستي ماماني ميخوام برات آش دندوني بپزم، دير شد ولي خوب بازم خدا رو شكر ميكنم كه فرصتش پيش اومد. خوشگل مامان امسال عكسامون سه نفره است خيلي دوست عاشقتم... الان هم داري يه بند ميگي مامان مامان بدون وقفه براي همين ديگه بيشتر از اين نميتونم بنويسم. ميبوسمت |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/26 |
|
سارا جون در آستانه دوازدهمين ماه زندگيش... سلام به ساراي مهربونم... صبحت بخير ماماني. الان ساعت هشت و نيمه و شما تو خواب ناز هستي. منم از فرصت استفاده كردم. هزار ماشاءالله بهت خيلي بازيگوش شدي و لحظه اي نميشه تنهات گذاشت. تا ميذارمت تو تختت بلند ميشي و هر چي اسباب بازي و عروسكت دور و برت هست ميندازي از تختت بيرون. ديگه به هر جا برسي بلند ميشي و ميايستي. ديگه خيلي احتياط نميكني، يعني يه جورايي دلت گنده شده و ترست از افتادن كم شده. بيشتر مسلط شدي به خودت و حتي يه دستي هم ميتوني تعادلت رو حفظ كني. دختر نازم، نفس مامان يه وقتايي فقط تو بغل من هستي و يه وقتايي هم از بغل بابايي تو بغلم نمياي. مخصوصا وقتي بابايي لباس پوشيده و ميخواد بره بيرون. همش ميگي دد (با فتحه). نازگل مامان وقتي گرسنه ات ميشه غر غر ميكني و همش دنبال من راه ميافتي و ميگي ماما... بعد اگه دست من خوراكي يا غذا ببيني ذوق ميكني و همش ميخندي. اما اگه من بهت ندم و به كارم ادامه بدم شروع ميكني به گريه كردن. فدات بشم با اين كارات. من و بابايي خيلي دوست داريم و زندگيمون و لحظه هاي خوشمون با حضور تو رنگ ديگه اي گرفته. با كارايي كه تو ميكني قشنگياش بيشتر شده. راستي چند شب پيش تو ماشين بوديم، داشتيم از خونه مامان پروين ميرفتيم خونمون، كه تو سرت رو گذاشتي روي سينه من و آروم گرفتي، اما هنوز چشمات باز بودي، وقتي بابايي تو رو در اين حالت ديد خيلي ذوق كرد و دستش رو آروم كشيد روي سرت و قربون صدقه ات ميرفت، اما تو بدون هيچ حرفو صدايي خيلي جدي دستش رو زدي كنار و چشماتو بستي. اي دختر بلاي من، بابايي خيلي دوست داره. عاشقتيممممممم... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/23 |
|
پنجمين مرواريد سارا جون... سلام دختر قشنگم، خوبي خوشگلم، خدا رو شكر ميكنم كه تو و بابايي رو دارم. قشنگ مامان، دندون پنجمت هم داره مياد بيرون. فك بالا سمت چپ. مباركت باشه دختر قشنگم. اميدوارم كه ديگه براي دندونت اذيت نشي و مريض نشي عزيزم. امروز تولد دايي حسينه. از اينجا بهش تبريك ميگيم و بهش ميگيم دايي حسين جون تولدت مبارك. |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/21 |
|
مسافرت سارا جون به خونه مامان گل (بابلسر) و خونه خاله فرزانه جون (شاهرود)... سلام دختر نازم. قربونت برم كه تو سفر اين دوره حسابي سرت گرم بوده و بازي گوشي كردي. چهارشنبه ساعت 7-8 شب بود كه راه افتاديم به سمت بابلسر و از جاده فيروزكوه رفتيم حدود ساعت يك بامداد رسيديم و همگي منتظر رسيدن ما بودن. تو اولش خواب بودي و بعد از سر و صداي بقيه بيدار شدي و با تعجب اطرافت رو نگاه ميكردي. بغل هيچ كس هم نميرفتي و فقط تو بغل من بودي. هر كي ميومد به سمتت خودت رو محكم ميچسبوندي به من. يه دفعه زن عمو محسن بهت گفت سارا جون برقص، تو هم دستات رو آوردي بالا و شروع به رقصيدن كردي اون موقع بود كه همه از ذوق رقصيدن تو جيغ كشيدن و قربون صدقه ات رفتن. پنجشنبه شب به همراه خانواده عمه و عمو و ... به صرف شام رفتيم تو دل طبيعت و دور هم جمع بوديم. در مجموع خوش گذشت اما تو خيلي اذيت شدي و مدام بهونه ميگرفتي. فكر ميكنم بيشتر به خاطر گرمي هوا و شرجي بودنش بود. به همين خاطر من تو رو آوردم تو ماشين و كولر روشن كردم تو هم شير خوردي و خوابيدي. من هم كنارت بودم تا از خواب بيدار نشي و بترسي. آخه تا ميبردمت بيرون تا پيش بقيه باشيم از خواب بيدار ميشدي و دوباره شروع به گريه كردن ميكردي. شام هم عمه جون به همراه جواد جوجه كباب آماده كرده بودن و حسابي زحمت كشيده بودن. تو هم جوجه خوردي. بعد از اينكه عمو محسن سوپت رو از خونه آورد اونو هم برات گرم كردم و خوردي. وقتي برگشتيم خونه از خستگي من و تو و بابايي به خواب عميقي رفتيم ولي من خستگيم در نرفت. جمعه شب هم شام رفتيم خونه مامان زن عمو محسن اونجا هم خيلي بهمون خوش گذشت و حسابي گفتيم و خنديديم. روز شنبه صبح كه از خواب بيدار شديم ميخواستيم برگرديم به تهران كه يه دفعه عمو محسن زير نويس تلويزيون رو خوند و گفت كه آخ جون تهران دو روز ديگه تعطيله و از خوشحالي شروع به دست زدن كرد، ما كه باورمون نميشد زنگ زديم به مامان پروين و ازش سوال كردم كه واقعا تعطيله؟ گفت كه بله ديشب اعلام كردن ما هم خوشحال شديم و باباحسين گفت كه پس ميريم شاهرود. عمو محسن و مامان گل و عمه از شنيدن اين خبر خيلي ناراحت شدن و دوست داشتن كه ما باز هم پيششون بمونيم. اما از اونجايي كه خاله فرزانه و عمو مهدي هم خيلي اصرار داشتن كه بريم خونشون ما هم خداحافظي كرديم و ساعت سه بعدازظهر راه افتاديم به سمت شاهرود و ساعت 7 شب رسيديم. خيلي جاده با صفا و طبيعت زيبا و بكري داشت. تو اولش تو راه گريه كردي اما بعدش شير خوردي و خوابيدي. وقتي رسيديم خونه خاله فرزانه با محمدصدرا جون بازي كردي و حسابي شيطنت كردين. شب هر دوتون از فرط خستگي خوابيدين و ما هم استراحت كرديم. صبح كه از خواب بيدار شديم با خاله فرزانه اول براي تو و محمدصدرا غذا درست كرديم و بعدش يه ناهار توپ واسه خودمون درست كرديم و وسايلمون رو جمع كرديم و راه افتاديم به سمت آبشار موجن. خيلي آبشار زيبايي بود و خيلي خيلي خوش گذشت بهمون. وقتي تو رو بردم تو دل كوه تا آبشار رو ببيني از صداي فشار آب ترسيدي و خودتو چسبوندي به من. ولي خيلي بهمون خوش گذشت. تو راه برگشت به خونه رفتيم بستني خورديم و تو هم بيدار شدي و بستني خوردي. وقتي رسيديم خونه خاله افسانه اينا هم قصد كرده بودن كه بيان شاهرود. وقتي رسيدن شاهرود ساعت حدود 2 نيمه شب بود و همگي خواب بودن ولي من و بابايي و محمدصادق بيدار بوديم و داشتيم مسابقه نهايي جام جهاني فوتبال رو تماشا ميكرديم. وقتي خاله اينا رسيدن بعد از خوردن شام خوابيديم. امروز صبح هم كه از خواب بيدار شديم تو و محمدصادق و محمدصدرا و علي كلي با هم بازي كردين. اما محمدصدرا حالش خيلي خوب نيست مثل اون روزهايي شده كه تو پات سوخته بود و حسابي اذيت شدي. اميدوارم كه صدرا جونم زود زود خوب بشه. راستي ماماني دندونه سمت راستت بالا هم جوونه زده و داره كم كم بزرگ ميشه دختر نازم الان ديگه چهارتا دندون داري. مباركت باشه خوشگلم خيلي اذيت ميشي و من همش غصه ات رو ميخورم. اما كاريش نميشه كرد فقط برات دعا ميكنم كه خيلي اذيت نشي كه من طاقتش رو ندارم. دختر قشنگم امروز راه ميافتيم به سمت تهران. مسافرت اين دفعه خيلي بهمون خوش گذشت و حسابي سرگرم بوديم. دوست دارم خانوم خوشگلم. اميدوارم تو راه برگشت اذيت نشي و بهت خوش بگذره. ميبوسمت... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/16 |
|
يك تشكر ويژه از تمامي ني ني هاي دوست داشتني و مامان هاي نازشون... سلام به همه دوست هاي ناز و خوشگل ني ني ساعت و مامانهاي مهربونشون ببخشيد كه خيلي خيلي با تاخير ميايم و فرصت خوندن خاطرات شما رو نميكنم. اين چند وقت سارا مريض شده بود و حسابي منو مشغول كرده بود. اما دلم براي همتون تنگ شده و همگي رو از راه دور ميبوسم. براي تك تكتون آرزوي سلامتي و تندرستي ميكنم. هيچ وقت فراموشتون نميكنيم و از اينكه به يادمون بوديد ازتون ممنونيم. |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/16 |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/13 |
|
دختر نازم ده ماه و سيزده روزشه... سلام به ساراي مهربون مامان... ديروز صبح با بابايي راه افتاديم به سمت خونه مامان پروين بعدش از اونجا هم آژانس گرفتيم رفتم خونه خاله پروانه، خاله پري و مامان پروين هم اومدن و حسابي خوش گذرونديم. شب هم بابايي اومد دنبالمون و ما رو برگردوند. اول خاله پري رو رسونديم خونه و بعد مامان پروين و بعدشم خودمون اومديم خونه. تو هم اينقدر اونجا با درسا جون بازي كردي و شيطوني كرديد تمام وقت تو ماشين خواب بودي. رسيديم خونه بهت غذا دادم و تو هم كه حسابي خوابت ميومد خوابيدي. دختر نازم مواظب خودت باش . خيلي عاشقتم... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/7 |
|
ساراي نازم ده ماهگيت مبارك باشه ماماني... گل نازم، ساراي خوبم سلام. اول تيرماه ده ماهت كامل شد. دختر نازه ده ماهگيت مبارك باشه عسلم. برات آرزوي سلامتي ميكنم. اميدوارم هر چه زودتر خوب بشي و هيچ وقت مريض نشي. اين چند روز اينقدر بيتاب و بيقرار بودي و گريه كردي كه من و بابايي خيلي خيلي نگرانت شديم. دختر نازم هر چه زودتر خوب شو. اول تير ماه پارسال بود كه من به خاطر خونريزي پشت جفت استراحت مطلق شدم و ديگه سركار نرفتم. خدا تو رو سالم و سلامت براي من و بابايي حفظ كنه. انشاءالله. ميبوسمت دختر نازم... |
| ساراجون کوچولوی prisitass در این تاریخ 10 ماه دارد | 1389/4/6 |
|
بالاخره اسباب كشي كرديم... ولي سارا جونم مريض شده سلام دختر قشنگم... صبحت بخير. الان كه من دارم برات مينويسم تو خواب ناز هستي. پنجشنبه هفته گذشته بود كه به طور رسمي اسباب كشي كرديم آخه از دو روز قبلش هم يه سري وسايل و كارتن ها رو كه شكستني بود با ماشين خودمون آورديم. خاله مريم و خاله افسانه و خاله پري و عمو محمود خيلي خيلي كمكمون كردن. مامان پروين هم كه همه جوره ما رو ساپورت ميكرد و كمك حالمون بود... دست همگي شون درد نكنه كه خيلي خيلي شرمنده مون كردن. اما از تو بگم كه تو اين مدت حسابي مريض شدي و خيلي اذيت شدي و منو غصه دادي. شديدا بيرون روي پيدا كردي و خيلي ضعيف شدي وزنت روي نه كيلو مونده و توي دو ماه گذشته اصلا وزن اضافه نكردي. دكترت كلي منو دعوا كرد. عزيز دلم من و بابايي خيلي نگرانت هستيم و برات آرزوي سلامتي كامل ميكنيم. تو هم صبوري ميكني ولي ديگه يه وقتايي تحملت تموم ميشه و از شدت گريه صورت مثل ماهت قرمز ميشه. الهي برات بميرم سارا جونم. ماماني قول بده كه زودي خوب بشي و يه كم به حرفاي من گوش بده. سوپي كه برات درست ميكنم بخور كه خيلي مقويه و به بهبوديت كمك ميكنه. ديروز جواب آز مدفوعت رو برديم پيش دكتر و گفت كه يه ويروسي تو مدفوعت هست و برات مجددا دارو نوشت اميدوارم كه هر چه زودتر خوب بشي و منو و بابايي رو از نگراني در بياري. عسل مامان خونه جديدمون تو يه منطقه خوش آب و هواست و به شدت تو دوستش داري و خيلي آروم ميشي. اينجا ميتونم بذارمت تو آفتاب تا يه كمي آفتاب بگيري و هواي سالم و پاك استشمام كني. خدا انشاءالله به همه ني ني هاي ناز و كوچولو سلامتي بده و دختر كوچولوي منم هر چه زودتر خوب خوب بشه. ساراي مهربونم بدون كه منو بابايي خيلي خيلي خيلي .... خيلي دوست داريم عزيزم |
| صفحه 1 از 10 برو به صفحه: |
|
|
| تبلیغات متنی |
| toolbar powered by Conduit |
|
درباره نی نی سایت | تماس با ما | شرایط استفاده از سایت | رعایت حریم شخصی کاربران | شرایط و تعهدات خرید از فروشگاه | راهنمای ثبت سفارش و خرید از فروشگاه تبلیغات در نی نی سایت | ورود آگهی دهندگان info[at]ninisite[dot]com نقل مطالب این سایت با ذکر منبع و نشانی اینترنتی سایت بلامانع است. |