سلام جيرجيرك مامان
عزيز دلم پريروز رفتم دكتر همون 14 تير وقت عمل رو زد . بااين حساب نازگلم پس فردا همين موقع بغلمي. يه كم استرس دارم . همه توكلم به خداست ازش مي خوام سالم . صالح باشي و به منم قدرتي بده كه بتونم ازت خوبه خوب مواظبت كنم . حواسم اصلا"جمع نيست خدا خودش كمكمون بكنه . منتظرتم عسلكم .
خاطرات امير علي
امير علي کوچولوی hadis در این تاریخ 5 ماه و 10 روز دارد
سلام به يكي يدونه مامان
حالت خوبه عزيزم.دلم واست يه ذره شده.اخه از صبح تا حالا نديدمت!! فردا 7 ماهت تموم مي شه.آخ كه چه زود گذشت.تو داري روز به روز بزرگتر وبامزه تر مي شي.هر روز يه كار جديد ياد مي گيري و من وبابائي با ديدن ادا و اطوارات كلي مي ذوقيم .... ياد گرفتي كه بشيني البته بايد هواتو داشته باشيم وگرنه يهو تعادلتو از دست مي دي.از همه باحالتر توي حمومه كه وانتو از اب پر مي كنم و تو لم مي دي به ديوارش و اب بازي مي كني.اينقده با حال دست و پا مي زني كه مي خوام درسته قورتت بدم .كلي از اب بازيت فيلم گرفتم . هر جا يه ذره آب مي بيني سر وصدا راه مي اندازي و مي گي اوه!!! هر كي هم كه لباس بيرون تنشه خودتو مي ندازي توي بغلش يعني بري دد. الهي مامان فداي اون لبخند شيرينت موقعي كه در هال باز مي شه برم.انگار دنيا رو بهت دادن كه مي خواي بري بيرون!!! خيليييييييييييييييييييييييييييييييي دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم.
خاطرات بارمان
بارمان کوچولوی فاطمه در این تاریخ 1 سال و 9 ماه دارد
آقا پسمر ما هم بدون اينكه ناهارشو درست وحسابي بخوره خوابيده
اومدم تا يادم نرفته زودتر عمو زنجير باف و سر زد از افق روهم براتون بگم
پس ازآموزشهايي كه خاله زهره به بارمان داده پسمر ما پرچم ايران و بر ميداره ودر حال تكون دادن سر زد از افق ميخونه
آدم ياد سربازي ميوفته
عمو زنجير بافوهم كامل ميخونه تا چي چي آورده بعد از اونم ديگه اصلا براش مهم نيست كه كي خورده و كي برده همينجا تمومش ميكنه
و يه كمم در مورد خودم كه اين روزا اح.الات خوبي ندارم واسترس وترديد ودودلي ونگراني از آينده وهزار تا چيز ديگه خواب شب و احوالات روزانمو كاملا به هم ريخته
خاطرات آوا
آوا کوچولوی avisa در این تاریخ 6 ماه دارد
سلام
بچه ها چرا همش سن دخترمو مينويسه 6 ماه قبلا مثلا مينوشت 5 ماه و 1 روز......5 ماه و 2 روز يعني هر روز عوض ميشد كسي ميتونه كمكم كنه كه چطوري ميشه اين مشكلو برطرف كرد؟؟؟؟؟؟
خاطرات امير علي
امير علي کوچولوی hadis در این تاریخ 5 ماه و 9 روز دارد
سلام جيگر مامان
دختر گل من چطوره البته من از دستت يك كمي دلخورم. اين چند روز كم بازي كردي و از اون تكوناي خوشكل كمتر داشتي منم دلم تنگ شده واسه اون بازي كردنت تو شكممم. ديشب خاله شبنم با پسرش باربد كوچولو اومده بودن خونه آقا جون اينا (باربد الان 9 ماه داره) واسه اروم تر شدنت گفت كه بزرگ شدي و شايد جات نيست كه خيلي وول بخوري . شايد اين طور باشه؟ ديشب باربد كه ميديدم انقد دلم واست تنگ شد. جيگر من مواظب خودت باش. بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس
خاطرات پوريا
پوريا کوچولوی naghmeh در این تاریخ 1 سال و 4 ماه دارد
اتفاق هاي خوب در مدت
پورياي گلم چند وقت بود كه سايت بسته شده بود و من نتونستم برات چيزي بنويسم عزيز دلم قرار بود كه تا الان پيش بابا سامان باشيم اما يك اتفاق هاي خوبي افتاده خاله ترانه داره عروس ميشه و به خاطر همين موضوع رفتن ما عقب افتاد انشالله جمعه ديگه يك نامزدي براي خاله ترانه و عمو حامد داريم انشالله كه خوشبخت بشن شما خيلي خاله را دوست داري انشالله وقتي مراسم تموم شد تا 2 هفته بعدش پيش بابا هستيم كاش بابا سامان هم بود چقدر دلم ميخواست اونم بود خيلي دلم گرفته اما ديگه اين رسم زمونست انشالله براي عروسي مي يايم اين روزها خيلي سرمون شلوغه و بدو بدو داريم شما هم كه ماشالله هر روز شيطون تر از روز قبل بوسسسسس قربون پسرم بشم
خاطرات اميرحسين
اميرحسين کوچولوی ماماني در این تاریخ 8 ماه دارد
اميرحسين عزيزم
من از همين تريبون اعلام ميكنم كه دوران فانتزي بچه داري من به سر رسيد و از الانه كه اگر يك كيلومتر شمار به خودم ببندم ميفهم روزانه چقدر تو خونه را ه ميرم.اميرحسين چهاردست و پا از اين ور به اون ور ميره و منم بدو بدو دنبالش.مبادا چيزي برداره و بخواد تست كنه بذاره دهنش.حتي يه بار از اپسيلون ثانيه غفلتم استفاده كرد و سراغ ميز چرخ خياطي رفت و ميخواست سوزن رو تست كن كه باباييش نجاتش داد!!!!!! عاشق ريشه هاي كنار فرشه و سريع خودشو باهاشون سرگرم ميكنه.به پادري ورودي حال هم خيلي علاقه داره و اگه غفلت كنم سريع ميره جلو در دستشويي و ميخواد كفشا را برداره.جديدا كه از ديوار و در هم بالا ميره و در نتيجه اكثر اوقات مي اوفته و داد و هوارش بلند ميشه. همچنان بد غذا مي خوره .... و تنها چيزي كه بهش مي ديم و دهنشو براي قاشق بعدي باز مي كنه موز هست كه خيلي با لذت مي خوره البته هلو رو هم دوست داره و عاشق هندوانه هستش..اگه بخوام سوپ يا كته هم بهش بدم به زور ماست ميخوره ولي خداييش كه پسمرم يه ماست خور حرفه اي شده. ديگه اينكه خاله سميه كشف كرده اميرحسين بچه خيلي مودبي هستش مي دونين براي چي !؟!؟!؟ چون تا وقتي كه دو نفر بزرگتر دارن حرف مي زنن فقط نگاهشون مي كنه و هيچي نمي گه ولي وقتي كه بهش نگاه مي كنن و باهاش حرف مي زنن جواب مي ده و ذوق مي كنه ... موقع خوابيدن اونقدر اينور اونور مي شه كه نگو و اكثرا دمرو ميخوابه. جديدا پسملم ني ناي ناي ميكنه اينجوري :دستتون رو بيارين بالا. حالا از مچ يه سرش حركات دوراني ظريف انجام بدين، اين ميشه ناي ناي يا شايدم :باي باي. البته بازم بسته به كرمش داره كه همه جا آدم رو خيط نكنه.وقتي براش ميخونم:دس دسي باباش مياد صداي كفش پاش مياد اينقدر ذوق ميكنه كه نگو و همزمان با دست راستش به كف دستم ميزنه يا روي ميز ضرب ميگيره. وقتي براش ابروهامو بالا مي ندازم خيلي خوشش مياد.و كلا حركات ابرو رو خيلي دوست داره.عاشق عينكمه و روزي صدبار اونو از رو صورتم ميقاپه.بيچاره مامان!!!!!!! يه حركت جالبشم تلاش برا شير خوردنه كه هر وقت گشنه ميشه با يه خنده مليح مياد سراغم و يكراست ميره سراغ به به.و باز دوباره كه سير شد چهار دست و پا پيش به سوي يه خرابكاري جديد.با يه دونه دندونشم كه همه جا رو گاز ميگيره حتي پهلوم رو. روزي يه بار هم بايد بره رو شونه هاي بابايي و سواري بگيره.اين تفريح مورد علاقه شازده هست.كشته مرده ددر و بيرون رفتنه و خوب بلده بپره تو بغل اوني كه ميره بيرون و بقيه رو هم اصلا تحويل نگيره. عاشق لحظه لحظه بزرگ شدنتم.
خاطرات کودک الما
کوچولوی الما در این تاریخ 7 ماه دارد
گلكم سلام
ناز ناز مامان امروز چقدر آروم شدي كمتر تكون مي خوري عزيزكم . مثل اينكه جات خيلي تنگ شده. آره ماماني ؟ قربون چشات بشم 4-5 روز هم تحمل بكني مي ياي بغلم نازگلم . امروز ميرم موهام رو كوتاه كنم آخه اونقدر امسال احساس گرمي مي كنم كه تحمل موي بلند رو اصلا" ندارم فقط اميدوارم موي كوتاه بهم بياد آخه فكر كنم بيشتر از 15 ساله كه موهام ر و كوتاه نكردم . نمي دونم بابايي ات خوشش بياد يانه بهرحال مجبورم يه مدت مدل موهام رو ساده و راحت بكنم تا به تو ناز نازي بهتر و بيشتر بتونم برسم . بعد از اونجا هم جيگر طلاي من مي رم دكتر تا برگه بستري ام رو بگيرم . بعدا"برات تاريخ دقيق روز عمل رو مي نويسم جوجوي من. فعلا"باي باي نازي خانم .